SANYA NEWS
سیاسی

توهم قدرت و واقعیت جامعه؛ چرا پروژه چپ در افغانستان شکست خورد

نوشته شده توسط admin در تاریخ 6 جدی 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 152


توهم قدرت و واقعیت جامعه؛ چرا پروژه چپ در افغانستان شکست خورد

نویسنده: تهمینه بدخشی

امروز شش جدی، سال‌روز اشغال افغانستان از سوی اتحاد شوروی است؛ روزی که حاکمیت ملی کشور به‌طور آشکار نقض شد و مسیر سیاسی و اجتماعی افغانستان را به دهه‌ها جنگ و ویرانی کشاند. بررسی این تاریخ، یادآوری یک واقعه و فرصتی است برای تحلیل پروژه‌ای سیاسی که با اتکا به قدرت خارجی و بدون پشتوانه اجتماعی، سرنوشت ملت را به بهای سنگین آزمود.

شش جدی ۱۳۵۸ تنها یک مداخله نظامی نبود؛ بلکه نقطه‌ای بود که ضعف‌های عمیق و شتاب‌زدگی یک جریان سیاسی را بر همگان آشکار ساخت. ورود ارتش سرخ شوروی بر اساس مکاتبات رسمی حزب دموکراتیک خلق و تصمیم مستقیم رهبری دولت وقت انجام شد، در حالی که اختلافات درون‌حزبی افزایش یافته و قیام‌های محلی در ولایات مختلف شعله‌ور شده بود. این مداخله، نه پاسخ به تهدید خارجی، بلکه حاصل فروپاشی تدریجی مشروعیت داخلی و ناتوانی دولت در مدیریت جامعه بود.

چپ افغانستان، از دهه ۱۳۴۰ خورشیدی، بیشتر در قالب حلقه‌های نخبه‌گرای شهری و محافل ایدئولوژیک شکل گرفت. بررسی ترکیب تشکیلاتی حزب دموکراتیک خلق نشان می‌دهد که تمرکز این جریان بر نفوذ در ارتش و ساختار دولت بود، نه بر بسیج واقعی دهقانان، کارگران یا شوراهای مردمی. کودتای هفت ثور ۱۳۵۷ نیز این واقعیت را تأیید می‌کند: کودتا با اتکای مستقیم به افسران همسو صورت گرفت، نه با حمایت گسترده اجتماعی. چنین رویکرد دولت‌محور، پیشاپیش موفقیت سیاسی و اجتماعی پروژه چپ را محدود کرده بود.

دولت برآمده از کودتا، در کمتر از دو سال، با بحران مشروعیت، شورش‌های گسترده در ولایات و تصفیه‌های خونین درون‌حزبی روبه‌رو شد. اعدام‌ها و زندان‌های گسترده در دوران تره‌کی و امین، که در گزارش‌های رسمی نیز ثبت شده‌اند، شکاف میان دولت و جامعه را تشدید کرد و نهایتاً به حذف حفیظ‌الله امین و ورود مستقیم ارتش شوروی انجامید؛ گواهی روشن بر ناتوانی دولت در حفظ انسجام داخلی.

وابستگی کامل حیات سیاسی چپ به دولت، در دوران ببرک کارمل و نجیب‌الله نیز ادامه یافت و همه اقدامات عمدتاً با حمایت نظامی، مالی و اطلاعاتی شوروی امکان‌پذیر بود. کاهش تعهدات مسکو در دهه ۱۳۷۰ خورشیدی و سقوط دولت نجیب‌الله در ۱۹۹۲ نشان داد که چپ دولتی فاقد شبکه مردمی مستقل است. نه بسیج توده‌ای، نه دفاع اجتماعی و نه مقاومت سیاسی منسجم شکل گرفت؛ دولتی که فرو ریخت، جریانی را نیز با خود به حاشیه برد که تمام موجودیتش به آن گره خورده بود.

جریان‌های مائوئیستی نیز، باوجود ادعای حمایت از دهقانان، هرگز پایگاه اجتماعی قابل توجهی نیافتند. بررسی تاریخچه فعالیت این گروه‌ها نشان می‌دهد که اختلافات ایدئولوژیک، انشعاب‌های مکرر و کپی‌برداری مکانیکی از تجربه چین، آنان را از واقعیت افغانستان جدا کرد. «جنگ دهقانی» به شعاری تهی بدل شد و بدون پشتوانه عملی، پایگاه سیاسی آن‌ها را کاهش داد.

پس از ۲۰۰۱، بازمانده‌های چپ تاریخی نیز نتوانستند بازتولید سیاسی مؤثر داشته باشند. حضور در پروژه‌های ان‌جی‌اویی و فعالیت‌های مدیریتی جایگزین کنشگری سیاسی شد، و فقدان نقد گذشته و ناتوانی در بازسازی اعتماد اجتماعی، آنان را به حاشیه دائمی سوق داد.

وابستگی خارجی، چه به شوروی و چه به چین، یکی از مستندترین خطاهای استراتژیک چپ بود. اسناد حزبی، شعارها و آموزش‌های ایدئولوژیک نشان می‌دهد که تقلید مکانیکی از الگوهای خارجی، بدون توجه به شرایط تاریخی و فرهنگی افغانستان، استقلال سیاسی جریان را نابود کرد و تصویر چپ را در چشم جامعه، نه به‌عنوان نیروی رهایی‌بخش، بلکه به‌عنوان جریان وابسته و بیگانه تثبیت کرد.

بررسی مستند این تجربه نشان می‌دهد که پروژه چپ افغانستان، بیش از شکست ایدئولوژی، شکست یک روش بود: روشی میان‌بُر، دولت‌محور و وابسته. شش جدی یادآور این واقعیت تاریخی است که بدون استقلال سیاسی، پیوند واقعی با جامعه و صبر استراتژیک، هیچ پروژه‌ای، با هر نام و شعار، پایدار نخواهد ماند؛ تجربه‌ای که حاصل چهار دهه هزینه انسانی، سیاسی و اجتماعی است.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر