SANYA NEWS
سیاسی

در نقد اخلاق بردگی درونی و بازیابی خرد

نوشته شده توسط admin در تاریخ 3 دلو 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 61


در نقد اخلاق بردگی درونی و بازیابی خرد

نگارنده فیاض بهرمان نجیمی

این نوشتار نقدی اخلاقی و درون‌نگر از فرهنگ سیاسی جامعهٔ پارسی‌زباناست. تمرکز آن نه بر تکثیر مفهومی سلطه و نه بر سردرگم‌کردن مخاطب باانواع آن، بلکه بر تحلیل یک سازوکار واحد و مرکزی است: بردگیِ درونیبه‌مثابه واگذاری داوطلبانهٔ خرد و داوری جمعی. اشاره به سلطهٔافغانی در متن، از آن‌رو صورت گرفته که این سلطه توانسته است دقیقاً بر همین خلأ درونی سوار شود و از آن بهره‌برداری کند، نه به‌عنوان یک مفهوم مستقل و مجزا.

هدف من از این نقد، سرزنش جامعه یا نفی رنج‌های تاریخی آن نیست، بلکه نشان‌دادن این حقیقت است که جامعهٔ پارسی‌زبان، با وجود ظرفیت‌های فرهنگی، زبانی و تاریخی گسترده، هنوز به‌طور کامل از منطقپیروی از فرهنگ پیری، رهبرپرستی و فرمانده‌محوری عبور نکرده است. 

این جستار تلاشی است برای بازگرداندن پرسش، خرد و مسئولیت اخلاقیبه جایگاه جمعی آن‌؛ جایی که سیاست نه سرنوشت محتوم، بلکه کنشیآگاهانه و قابل داوری باشد.

***

تجربهٔ دهه‌های اخیر نشان می‌دهد که مسألهٔ بنیادین جامعهٔ پارسی‌زبان، پیش از آن‌که سیاسی یا امنیتی باشد، فرهنگی و اخلاقی است. آنچه اینجامعه را در برابر افغانیسم و اشکال گوناگون سلطهٔ آن آسیب‌پذیر کرده، نه کمبود آگاهی و نه فقدان تجربهٔ تاریخی، بلکه ناتوانی در خروج از منطق «پیری و مرشدی» در درون مناسبات درون‌باهمستانیِ خودی است؛ منطقی که در آن، خرد جمعی همواره به نفع یک شخص، یک فرمانده یا یکچهرهٔ مقتدر کنار گذاشته شده است.

منظور از خردورزی در این‌جا، دانستنِ صرف یا آموزش رسمی نیست، بلکههمان چیزی است که کانت آن را «جرأت به‌کارگیری فهم خویش بدون هدایت دیگری» نامید. این جرأت، در فرهنگ سیاسی پارسی‌زبانان، به‌ویژهدر میان تاجیک‌ها، به‌طور مزمن سرکوب شده است. جامعه عادت کردهاست که به‌جای اندیشیدن، پیروی کند؛ به‌جای پرسش، ایمان بیاورد و به‌جای معیار‌ها، به چهره‌ها تکیه بزند.

در این چارچوب، در سه دههٔ اخیر، زمانی که بخش بزرگی از نخبگانپارسیان یا به مهاجرت رفتند و یا هم درگذشتند، فرماندهان جهادی نه‌تنهابازیگران نظامی شدند، بلکه پیرهای سیاسی و رهبرانِ بدون منازعه نیزگردیدند.

آنان که مشروعیت‌شان را در زور تفنگ می‌دیدند، نه‌تنها از جامعهٔ خودیاطاعت خواستند، بلکه آن را به تسلیم برای منافع شخصی خود واداشتند. هر فرمانده در یک محل، قدرت بدون چون‌وچرا، فراقانونی و حتا فراعرفیشد. رابطه‌ای که میان جامعه و این چهره‌ها شکل گرفت، رابطهٔ شهروندی و نمایندگی نبود، بلکه رابطهٔ حاکم و برده بود. در چنین رابطه‌ای، پرسشنشانهٔ بی‌وفایی تلقی می‌شد و نقد، معادل خیانت بود. نمونه‌های زیادیوجود دارد که جوانان پرسش‌گر به اشکال مختلف از جمع به بیرون پرتابشده‌اند. چنین بوده است که خرد جمعی در حالت تعلیق قرار گرفت و تاامروز ادامه دارد.

بردگیِ درونی از همین‌جا آغاز می‌شود؛ نه از زور و نه از سرکوبمستقیم، بلکه از واگذاری داوطلبانهٔ داوری به فرد زورمند. جامعه‌ای کهسرنوشت خود را به «پیر سیاسی» می‌سپارد، پیشاپیش از حق اندیشیدنکناره می‌گیرد و آن را خطرناک، بی‌فایده و در مواردی بی‌ادبانه می‌پندارد.

فرماندهان جهادی، به‌ویژه در دوران جمهوریت، محصول خرد تاریخیجامعه نبودند. آنان نه از دل گفت‌وگوی عقلانی برآمدند و نه حامل طرحیسیاسی، اجتماعی یا اخلاقی برای آینده بوده اند. قدرت‌شان نتیجهٔ جنگ، مداخلهٔ خارجی و معامله‌های ژئوپولیتیکی بوده است.

جامعه، به‌جای نقد این قدرت های ناخواسته، آن‌ها را تقدیس کرد. سلاح، ثروت و نفوذ سیاسی آنان ـ که نتیجهٔ حمایت خارجی‌ها بود ـ به‌اشتباههمچون نشانهٔ شایستگی اخلاقی تعبیر شد، و فرماندهان به‌عنوان رهبران وناجیان پذیرفته شدند؛ در حالی که این فرماندهان هیچ‌گاه از داشتن «قلبِ روشنایی‌بخشِ دانکو» برخوردار نبودند.*

در فرهنگ «پیری و مرشدی»، پیر مسئول و پاسخ‌گوی نیست؛ او سوژهٔ«ایمان» است. همین منطق باعث شد که چهره‌های آناکرونیک و عوام‌فریبِرهبرنما بارها با حاکمان مسلط أفغان/پشتون معامله کنند، شکست بخورند، یا حتا جامعهٔ خود را قربانی سازش‌های شخصی سازند، بی‌آن‌که«مشروعیت‌شان» به‌طور جدی زیر سؤال برود. اگر موفق شدند یا شکستخوردند، جامعه آن را توجیه کرد؛ خیانت را توضیح داد و سکوت را نوعی«واقع‌بینی» تعبیر نمود. این‌ها همان سازوکارهایی‌اند که من آن را «بردگیِ درونی» می‌نامم.

در این‌جا بردگی فقط اطاعت نیست، بلکه در اصل تعلیق پرسش است. افراد جامعهٔ پارسیان نمی‌پرسند که چرا این فرمانده یا این قدرتمند؟ با چهصلاحیتی؟ و بر اساس کدام معیار اخلاقی باید رهبر ما باشد؟

پرداختن به این‌گونه پرسش‌ها مدت‌هاست که به دلیل تروما‌ی سلطهٔ افغانیاز یک‌سو، و گرفتاری در مناسبات پیری و مرشدی از سوی دیگر، تعطیلشده است. مرشد حق پرسش از پیر را ندارد و آن را خطای بزرگمی‌پندارد. این وضعیت به فرسودگی عمیق اخلاقی انجامیده است؛ حالتیکه می‌توان آن را «بیهودگی درونی» نامید: جایی که جامعه، پیش از شکست بیرونی، از کاربرد پرسش و داوری دست می‌کشد و به بحران درونی مواجه می‌شود.

سال‌هاست که افغانیسم از این وضعیت به دلخواه خود بهره می‌برد و حاکمان افغان با سوار شدن بر آن، سلطهٔ خود را تثبیت می‌کنند. قدرت پارسیان زمانی میسر می‌شود که جوامع آنان پرسش‌گر باشند؛ در غیر آن، مسیر حذف را می‌پیمایند. به‌گونهٔ نمونه، اکثریت پارسیان از این گروه‌هاییکه خود را «رهبران» می‌نامند، نمی‌پرسند چرا ما «افغان» باشیم؛ در حالیکه ما قوم، زبان و هویت خود را داریم که از فرهنگ پارسی برآمده است. این پرسش به دلایل گوناگون مطرح نمی‌شود.

این چهره‌ها برای بقای خویش، مردم را به اطاعت برده‌وار وامیدارند؛ در اصل، آنان همکاران سلطهٔ افغانی‌اند و بردگیِ درونی را برای تداوم بردگیِ بیرونی، یعنی سلطهٔ افغانی، فراهم می‌آورند.

اکثریت آنانی که در بیست سال اخیر به گونه ناخوانده ممثل نمایندگیکاذبِ پارسیان شدند ولی به افغانیسم و افغانیت باور داشته و در برابر آن تمکین نموده اند، در واقع زمینه‌سازان بردگیِ درونی جامعهٔ خویشبوده‌اند.

ما با درک این پدیدهٔ منفیِ اخلاقی و روانی، نظریهٔ «حق تعیین سرنوشتبرای پارسی‌زبانان» را نه همچون یک شعار سیاسی، بلکه به‌مثابه یکبرنامهٔ سامان‌مندِ فکری و فلسفی برای گسست از فرهنگ پیری مطرح کرده‌ایم. ما باور داریم که این حق زمانی معنا دار می‌شود هرگاه جامعه از منطق مریدی عبور کند و خرد را به مرجع داوری خویش بازگرداند. 

حق تعیین سرنوشت برای پارسی زبانان یعنی پایان دادن به سیاستِنجات‌بخشِ فردمحور و آغاز سیاستِ برنامه‌محور و مسئولیت‌محورِ عقلانیاست.

تا زمانی که پارسیان به‌دنبال «پیران سیاسی» بدوند و فرماندهان را رهبربپندارند، هر نظریه ای ـ حتا به نام حق تعیین سرنوشت ـ نمی‌تواند جلو بازتولید همان چرخهٔ بردگیِ درونی را بگیرد.

بردگی ممکن است لباس عوض کند، اما منطق آن یکی است و آن عبارت ازواگذاری عقل جمعی به فرد ناآگاه و سودجو، و خاموش‌کردن پرسش‌ها!

رهایی، پیش از آن‌که سیاسی باشد، رویدادی اخلاقی، عقلانی ،خودپالودگی حتا پوست انداختن به الهام از سیمین بهبهانی است؛ لحظه‌ای کهجامعه جرأت کند بدون «پیر» بیندیشد، بدون فرمانده تصمیم بگیرد و خودمسئولیت بپذیرد. از همین لحظه است که آگاهی از «حق تعیین سرنوشت» آغاز می‌شود و می‌تواند از یک نظریه، به یک امکان واقعی برای رهایی بدل شود.

ــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت: داستان «دانکو»

دانکو شخصیتی نمادین در داستانی به همین نام از ماکسیم گورکی، نویسندهٔ روس، است. در داستان، دانکو رهبری قوم سرگردان و نومیدی را بر عهده می‌گیرد که در تاریکی جنگل راه خود را گم کرده‌اند. او برای نجات مردم، سینهٔ خود را می‌شکافد، قلبش را بیرون می‌آورد و آن را چون مشعلیفروزان بالا می‌برد تا راه را برای دیگران روشن کند. قوم به‌دنبال نور قلب دانکو از جنگل عبور می‌کند و نجات می‌یابد، اما خود دانکو از فرط فداکاری جان می‌دهد و پس از رهایی جمع، قلبش زیر پای همان مردمی کهنجات یافته‌اند لَه می‌شود.

در سنت تفسیری، «قلب روشنایی‌بخش دانکو»نماد رهبری اخلاقی، آگاهی‌بخش و فداکارانه است؛ رهبری‌ای که نه بر زور، نه بر ایمان کور، بلکه بر مسئولیت، آگاهی و ازخودگذشتگی استوار است. اشاره به دانکو در این متن، برای تمایز گذاشتن میان رهبری اخلاقیِ آگاه‌کننده و سلطهٔشخصیِ قدرت‌محور به‌کار رفته است؛ تمایزی که در تجربهٔ معاصر جامعهٔ پارسی‌زبان، اغلب نادیده گرفته شده است.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر