نوشته شده توسط admin در تاریخ 16 دلو 1404
اشتراک گذاری:
فیسبوک |
توییتر |
واتساپ |
لینکدین
بازدیدها: 93
نویسنده: میراجان امیر
بخش سوم
ساعت ۷:۵۰ بود که هر دوتایشان از دروازهی دانشگاه داخل شدند. باز هم مثل روز اول، ماهروی با همان ناز و ادا و دلرباییِ همیشگی قدم میزد و این طرف، مرشد غرقِ نگاههایش شده بود. این حال و روز چندی دوام کرد تا بالاخره مرشد دل را به دریا زد و حرف دلش را گفت؛ و ماهروی هم، با همان لبخند آرام، به علاقهی مرشد جواب مثبت داد.
کمکم با هم صمیمی شدند. ماهروی «بهاره» نام داشت و بهار عمر مرشد تازه پهلوان شده بود. شبها با پیامهای همدیگر خوابشان میبرد و صبحها هم با پیام هم بیدار میشدند. وعدهی دیدارشان همیشه همان بولانیپزی پسر کاکای نقیب بود.
سمستر آخر رسید؛ آغاز زمستان بود و کمکم فصل دوری پا پیش میگذاشت. همه یکییکی از دانشگاه فارغ میشدند.
مرشد و بهاره تازه به هم رسیده بودند و زمستان برایشان چیزی جز کابوس نبود.
آخرین روز دانشگاه، برای یادگار عکسی با هم گرفتند. چند روز بعد، مرشد دوباره راهی پنجشیر شد؛ اما آن شوق و علاقهی سابق دیگر در وجودش دیده نمیشد. خانهی روستایی که روزی برایش باارزشترین و آرامترین جای دنیا بود، حالا فقط چهار دیوار دلتنگی شده بود.
روزها گذشت. برفباران شروع شد و گاهی اگر سیستم مخابراتی یاری میکرد، با هم چند دقیقهای حرف میزدند. صدای هم، مرهم دلِ داغدارشان بود.
آخر ماه دلو، ساعت ۳:۱۷ بعد از ظهر، زنگ بهاره آمد. همین که مرشد تماس را اوکی کرد، بهاره بیهیچ مقدمهای زد زیر گریه و گفت:
«مرشد، فامیلم بالایم فشار میارن که پسر کاکایم را بگیرم. کاکایم این چند روزه زیاد خانهی ما رفتوآمد میکنه. چند بار برت زنگ زدم، شمارهات خاموش بود. بالاخره امروز موفق شدم بهت زنگ بزنم… لطفاً یک کاری کن!»
مرشد گفت:
«بهاره، آرام باش. یک فکری میکنم، تشویش نکن. فقط امشب به من وقت بده، فردا حتماً خبرت میکنم.»
بعد از چند حرف دیگر، به خاطر خرابی زیگنال تماس قطع شد. مرشد نالان و پریشان، گاهی یک سر بام میرفت، گاهی سر دیگرش. آن روز را با هزار فکر و دلهره شب کرد و این شبِ درازِ زمستان را تا صبح به دنبال راه چاره سر کرد؛ اما هر راهی را که میسنجید، عقلش قبول نمیکرد. پدر و مادر پیر داشت؛ نمیتوانست رهایشان کند و در میدان بیکسی تنها بگذارد.
صبح زود، پیش از آنکه خودش به بهاره زنگ بزند، تلفنش زنگ خورد. بهاره بود.
همین که تماس وصل شد، گفت:
«مرشد، چی کار کردی؟ راهی پیدا شد؟ به خدا حالم اصلاً خوب نیست. همین حالا هم پنهانی باهات صحبت میکنم.»
مرشد آهی کشید و گفت:
«بهاره، هرچی فکر کردم راهی برای رسیدن به تو پیدا نشد. نمیتونم بدون پدر و مادر پیرم تصمیم بگیرم. تو خودت چی در نظر گرفتی؟»
بهاره گفت:
«مرشد، میگم برویم ایران. چند وقت آنجا میمانیم، وقتی اوضاع خوب شد برمیگردیم. بعد هر دوتای ما میرویم قریهی شما و یک فصل تازه از زندگیمان را شروع میکنیم.»
مرشد گفت:
«این منطقی نیست. من نمیتوانم پدر و مادر ناتوانم را که بازویشان من هستم، تنها بگذارم. از طرف دیگر، فرار ما فامیلها را به مشکل میاندازد. پدرم جز من کسی را ندارد که روز بد به او تکیه کند. مرا درک کن بهاره؛ امشب با پدرم که رفیق صمیمیام هم است، مشوره میکنم. اگر قبول کرد، فردا میآییم خواستگاریات. فقط همین یک شب را صبر کن.»
بهاره گفت:
«قبول. با این همه فشاری که بالایم است، دل را به دریا میزنم. امشب با مادرم صحبت میکنم و از تو میگویم؛ هرچه بادا باد.»
هر دو خداحافظی کردند و مرشد آرامآرام قریه را به قصد سرک عمومی ترک کرد؛ به امید اینکه امشب خودش را به کابل برساند.
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
25.Oct.2025
26.Oct.2025
26. Oct. 2025