SANYA NEWS
فرهنگی

در سکوتی عمیق، زندگی را فقط تماشا می‌کنم

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 3 ثور 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 74


در سکوتی عمیق، زندگی را فقط تماشا می‌کنم

نویسنده:دریا نشاط

بعضی شب‌ها جهان شکل دیگری به خود می‌گیرد؛

نه تاریک‌ نه روشن‌تر فقط بی‌معنا.

انگار همه‌چیز همان است که بود اما دیگر نیست

خنده‌ها همان صدا را دارند، آدم‌ها همان چهره را خیابان‌ها همان شلوغی را…

اما در درون من، چیزی جابه‌جا شده است

چیزی که نمی‌دانم کی و چگونه از جای خودش کنده شد،

چیزی شبیه یک تکه‌ی نامرئی از روح

که بی‌صدا افتاده باشد جایی،

و من هنوز متوجه نبودنش نشده باشم 

اما میدانم وحشتی دارد که اکثر اوقات میترسم با من همرا شود …

امروز، میان جمع ناگهان حس کردم از همه‌چیز فاصله دارم.

نه از آن فاصله های که با قدم طی شود،

نه فاصله‌ای که با صدا زدن کم شود

فاصله‌ای که در هیچ نقشه‌ای ثبت نیست،

اما عمیق‌تر از هر دوری‌ست.

انگار پشت شیشه‌ای ایستاده باشم

شفاف اما سرد و بی معنی. 

می‌بینم که زندگی جریان دارد،

آدم‌ها حرف می‌زنند، می‌خندند، عجله دارند،

اما سهم من از این همه، فقط تماشا کردن است.

چه حس عجیبی‌ست

وقتی حضور دیگران، تنهایی را کم نمی‌کند،

بلکه فقط شکلش را عوض می‌کند.

وقتی صمیمی‌ترین آدم‌ها

به رهگذرانی تبدیل می‌شوند

که از کنار تو عبور می‌کنند،

بی‌آن‌که توقفی در نگاه‌شان باشد.

و تو، در میان این همه عبور،

ثابت مانده‌ای…

مثل ساعتی که هنوز تیک‌تاک می‌کند،

اما زمانش دیگر به جایی نمی‌رسد.

قبلاً فکر می‌کردم سکوت یعنی نبود صدا،

اما حالا می‌فهمم سکوت،

خودش یک صداست 

صدایی آهسته، ممتد، و عمیق،

که از درونت بلند می‌شود

و آرام‌آرام در تمام لحظه‌ها پخش می‌شود.

این سکوت، گاهی شبیه دریاست در ظاهر ارام 

اما در عمقش طوفان‌هایی دارد

که هیچ‌کس نمی‌بیند.

می‌توانی روی سطحش لبخند بزنی،

حرف بزنی،

حتی بخندی

اما کافی‌ست لحظه‌ای در خودت فرو بروی

تا بفهمی چقدر سنگین است این آرامشِ ظاهری.و چقدر سخت است حمل کردنش

و درست در همین لحظه‌هاست

که ذهن شروع به بازگشت می‌کند

به عقب به جاهایی که دیگر وجود ندارند

به زمان‌هایی که دیگر تکرار نمی‌شوند.

در «اگر»ها گم می‌شوی،

در «کاش»ها معلق می‌مانی…

کاش آن روزها بیشتر مکث کرده بودم،

کاش بعضی آدم‌ها را ساده نمی‌گذراندم،

کاش بعضی لحظه‌ها را جدی‌تر زندگی می‌کردم،

کاش می‌فهمیدم که

معنا، همیشه در اتفاق‌های بزرگ پنهان نیست

گاهی در همان چیزهای کوچکی‌ست

که بی‌توجه از کنارشان رد می‌شویم.

اما حقیقت،

همیشه دیر خودش را نشان می‌دهد.

زندگی، هیچ‌وقت در همان لحظه‌ای که جریان دارد،

تمام معناهایش را آشکار نمی‌کند.

ما بعدتر می‌فهمیم چه داشتیم

وقتی دیگر دست‌مان به آن نمی‌رسد.

امشب،

حس می‌کنم میان دو جهان ایستاده‌ام

جهانی که روزی برایم پر از رنگ و معنا بود،

و جهانی که حالا فقط ادامه دارد…

بی‌آن‌که چیزی را در من بیدار کند.

نه آن‌قدر در گذشته‌ام که بتوانم برگردم،

نه آن‌قدر در حال که بتوانم بمانم.

فقط ایستاده‌ام

در نقطه‌ای مبهم،

میان «بودن» و «حس نکردن».

و شاید

سنگین‌ترین نوعِ خالی بودن همین باشد

وقتی چیزی را از دست نداده‌ای،

چیزی کم نداری،

اما دیگر هیچ‌چیز

در تو نمی‌لرزد،

هیچ‌چیز

تو را صدا نمی‌زند.

نه شوقی،

نه اندوهی،

نه حتی دلتنگی‌ای که به گریه برسد…

فقط یک سکونِ عمیق

که مثل مه،

در تمام وجودت نشسته است.

و با این‌همه…

جایی، خیلی دور، خیلی کمرنگ 

چیزی هنوز باقی‌ست.

نه امیدی واضح،

نه نوری روشن

فقط حسی شبیه یک احتمال،

یک «شاید» آرام

که هنوز کاملاً خاموش نشده.

شاید این بی‌معنایی،

پایان نباشد.

شاید فقط عبوری‌ست

از لایه‌ای به لایه‌ی دیگر.

شاید این سکوت،

چیزی را در خودش پنهان کرده باشد

که هنوز وقتِ شنیده شدنش نرسیده.

یا شاید هم نه…

شاید فقط باید

مدتی در همین فاصله ماند،

در همین میانِ نرسیدن و نخواستن،

در همین جایی که

نه می‌شود برگشت

و نه می‌ پیش رفت

جایی که آدم

آرام‌آرام

به خودش گوش می‌دهد…

و هنوز نمی‌داند

قرار است چه چیزی را بشنود.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر