SANYA NEWS
اجتماعی

وقتی نگاه‌ها روسپی می‌سازند

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 8 ثور 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 116


وقتی نگاه‌ها روسپی می‌سازند

نویسنده: مژده احمدی

من مادر دو فرزندم؛ یک پسر و یک دختر. برای ادامه‌ی این زندگیِ فلاکت‌بار، هر روز می‌جنگم نه برای خودم، برای آن‌ها.

ما در قریه‌ای کوچک و دورافتاده زندگی می‌کردیم؛ با پدر، مادر و برادرم. قصه‌ی من تازه نیست؛ گره خورده به درد هزاران دختر این سرزمین. دختران که از همان آغاز، سهم‌شان محرومیت بود.

از همه چیز محروم بودم، حتا برای نفس‌هایم باید حساب می‌دادم. گاهی دخترهایی از شهر به قریه‌ی ما می‌آمدند، با لباس‌های متفاوت، با چشمانی که انگار چیزهایی دیده بودند که من هرگز ندیده بودم. در دست‌هایشان وسیله‌ای کوچک بود، که من همیشه تصور می کردم، درونش دَر خوشبختی را باز می کند، همان وسیله‌ی کوچک که در نگاه پدرم نشانه‌ی «بدنامی » بود. 

اما پدرم همیشه با دیدن آن‌ها اخم می‌کرد. می‌گفت:

«از این‌ها دور باش.» و بعد با صدایی که بوی حکم می‌داد، اضافه می‌کرد. «این‌ها دخترهای خراب‌اند.»

همین چند جمله کافی بود. دیگر نه نزدیک می‌شدم، نه نگاه طولانی می‌کردم، نه سوال می‌پرسیدم. اما در دلم چیزی آرام‌آرام شکل می‌گرفت؛ حسرتی که هر روز بزرگ‌تر می‌شد و سوالی که رهایم نمی‌کرد. 

اگر آن‌ها خراب‌اند، پس چرا این‌قدر مهربان‌اند؟ چرا هر بار که می‌آمدند، چیزی تازه به من یاد می‌دادند و حتی در کوچک‌ترین فرصت‌ها مرا فراموش نمی‌کردند؟ برایم کتاب می‌آوردند، و من که خواندن و نوشتن بلد نبودم، فقط به صفحه‌هایش خیره می‌شدم؛ انگار دنیایی در آن پنهان بود که به من تعلق نداشت. اما آن‌ها، بی‌آنکه پدرم بفهمد، کنارم می‌نشستند و آهسته، با صبری که برایم ناآشنا بود، خواندن و نوشتن را به من یاد می‌دادند.

اما هر بار که پدرم آن‌ها را قضاوت می‌کرد، چیزی درون من می‌شکست. کم‌کم از او فاصله گرفتم بی‌آنکه خودش بفهمد.

و در دل، از او متنفر می‌شدم. نه فقط به خاطر من،

بلکه به خاطر همه‌ی کسانی که حتی نمی‌شناخت، اما قضاوتشان می‌کرد. جوان بودم و پر از سوال. خوب و بد یعنی چه؟

چه کسی تصمیم می‌گیرد کدام دختر خوب است و کدام بد؟

اما برای من، هیچ‌وقت جوابی نبود. دنیای من همان کلبه بود و لب دریا جایی که فقط برای شستن لباس می‌رفتم.

وقتی چیزی ندیده باشی، ندانی چطور می توان واژه رویا را نوشت، چگونه می‌توانی رویا ببافی؟ روزها گذشت و من قد کشیدم.

مادرم هر روز می‌گفت: «دخترم، بزرگ شدی، پدرت می‌خواهد شوهرت بدهد.»

اما من، هنوز چهارده ساله بودم. چهارده سالم بود که مرا به عقد مردی چهل‌ساله درآوردند. منی که از آغوش مادر و حمایت پدر محروم مانده بودم، کوچک‌ترین توجه برایم به اندازه‌ی یک دنیا ارزش داشت.

مادر شدم.اما زایمانم سخت بود. داکترها گفتند دیگر نمی‌توانم باردار شوم. از همان روز، رفتار شوهرم تغییر کرد. کم‌کم حضورم برایش کم‌رنگ شد. 

تا جایی که گاهی فراموش می‌کرد زنی در این خانه نفس می‌کشد.

روزی، بی‌آنکه بدانم، دختر جوان‌تری را به خانه آورد، به‌عنوان امباق.

روزها همین‌گونه گذشت، بی‌صدا، هر روز تکه‌ی از من دفن می‌شد. 

تا این‌که شوهرم مریض شد و مجبور شدیم به کابل برویم. با تمام تلخی‌ها، خوشحال بودم فکر می‌کردم بالاخره به رویای کودکی‌ام رسیده‌ام. اما زندگی حتی آن رویا را هم از من گرفت.چندی بعد، شوهرم وفات کرد. من ماندم و فرزندم، و امباقی که کودکی در شکم داشت. هیچ چیزی نداشتم، حتی تکه‌ای نان برای سیر کردن شکم فرزندم. وقتی به عنوان عروس خانه را ترک کردم، برایم هشدار داده بودن که تنها راه برگشت‌ام با کفن سفید خواهد بود. 

ناچار شدم به جاده بروم، دست دراز کنم و پول بخواهم.

اما این پول، بهایی داشت.گاهی دستی که روی دستم می‌نشست، گاهی نگاهی که لبریز از تحقیر بود، گاهی پیشنهادهایی که روحم را می‌لرزاند. و زن‌هایی که شبیه خودم بودند، اما مرا با نام‌هایی صدا می‌زدند که از زخم هم بدتر بود. هر روز بیشتر در قضاوت‌ها غرق می‌شدم. بی‌آنکه کسی بداند، بی‌آنکه کسی بپرسد. 

می‌گفتند: «بی‌خانواده است.» و من در دلم می‌گفتم، 

شاید اگر خانواده داشتم، سرنوشتم این نبود. اما من مجبور بودم.

و بی‌گناه. با این‌حال، هر روز مرا به دار قضاوت می‌بستند انگار گناهم از قبل ثابت شده بود. تا این‌که روزی با خودم گفتم:وقتی در چشم آن‌ها، من همین هستم.  پس چرا نجنگم؟ و این‌گونه شد که نگاه‌ها

قضاوت‌ها و تحقیرها مرا به همان چیزی تبدیل کرد که از اول، به آن متهمم می‌کردند.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر