SANYA NEWS
فرهنگی

جوان ز حادثهٔ پیر می‌شود گاهی

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 11 ثور 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 93


جوان ز حادثهٔ پیر می‌شود گاهی

نویسنده: میرا جان امیری

رستم تازه با فضای کابل آشنا شده بود. او چندی قبل، مکتبش را که تازه به دورهٔ لیسه ارتقا یافته بود، از روستا به شهر منتقل کرده بود.

رستم جوانی بود سرشار، سرمست و کاکه. همیشه درگیر همان رؤیاها و هدف‌هایی بود که برای آینده در سر می‌پروراند و برای بیرون‌شدن از سختی‌های روزگار، سخت تلاش می‌کرد تا روزی بتواند آن‌ها را به حقیقت مبدل سازد.

همیشه در میان کوچه‌های کارته‌سه تا مکتب، و گاهی حتا در میان درس‌ها، بیشتر به همان رؤیاهایش می‌اندیشید؛ مهندس کمپیوتر شدن و فوتبال‌باز خلاق، دو دنیایی بود که روح و جسمش را درگیر خود ساخته بود.

اتفاقاً روزی از روزهای بهاری، زمانی که بر کناره‌ای از بام ایستاده و مشغول تماشای جنگِ کاغذپران‌ها در آسمان نیلگون بود، چشمش به پروانه افتاد و ناگهانی حال‌وهوایش را یکباره تغییر داد.

پروانه، مشغول شانه‌زدن بر موهای سرکش خود بود و غرق دنیای خود بود.

این آغاز مسیرِ متفاوت شد.

رستم با هنر و دانش رابطه‌ای نزدیک داشت، به‌ویژه زمانی که از مکتب رخصت می‌شد، سراغ کتاب‌فروشی‌های پل‌سرخ و انترنت‌کلپ‌های آن‌جا را می‌گرفت. هر پرسشی که در ذهنش شکل می‌گرفت یا هر موضوعی که در جستجوی منبعش بود، مشتاقانه دنبال می‌کرد و با ژرف‌نگری، تخنیک و چالش‌های آن را می‌آموخت.

زمان می‌گذشت و او هر روز قدم‌به‌قدم به آنچه هدف قرار داده بود نزدیک‌تر می‌شد. تنها شش ماه تا پایان مکتب باقی مانده بود و خود را برای راه‌یابی به دانشگاه کابل آماده می‌ساخت. بیشتر وقتش را صرف آمادگی می‌کرد.

آهسته‌آهسته پاییز آخرین نفس‌هایش را می‌کشید و زمستان با تمام سردی‌اش در راه بود. رستم مکتب را به پایان رساند و منتظر نتیجهٔ سال‌ها تلاش و زحمتش ماند.

پانزدهم جدی، پارچه‌های نتیجهٔ امتحان به دست‌شان سپرده شد و او با درجهٔ عالی از مکتب فارغ گردید. پس از آن، تمرکزش بیشتر روی آمادگی ورود به دانشگاه شد. همه‌چیز زود گذشت و روز موعود فرا رسید. امتحان را در دانشکدهٔ فارمسی دانشگاه کابل سپری کرد و منتظر نتیجه ماند.

تازه همه‌چیز طبق برنامه‌های چیده‌شده‌اش قدم‌به‌قدم پیش می‌رفت که ناگهان اتفاقی، تمام رویکردهایش را تغییر داد همان جرقهٔ که قبلا در مسیر زندگی خود تجربه کرده بود.

در مسیر راه خانه، در پیاده‌روهای پشت دیوار لیسهٔ حبیبیه، سرگرم همان خیال‌های خود بود و آینده‌اش را پیشاپیش در ذهنش مرور می‌کرد که ناگهان چشمش به چشمی خیره شد.

لحظه‌ای که نگاه‌ها از هم جدا نشد و به قول بزرگ علوی در «چشم‌هایش»، با نگاهی روبه‌رو شد که رازی بود و دنیایی…

«ما لایق آن نگاهی هستیم که ما را از پسِ تمام نقاب‌هایمان می‌بیند.»

همان دیدار، حال‌وهوایش را دگرگون ساخت و نوری تازه در برابر زندگی‌اش روشن شد.

پس از آن نگاه، دنیای درونش فرو ریخت و در عالم سکوت فرو رفت. آهسته‌آهسته سبک زندگی‌اش تغییر کرد و جای تمام آرزوهای گذشته را، زیبایی چهرهٔ آن پروانه نمود.

لحظه‌ای از فکر و ذهنش بیرون نمی‌رفت و این حالت، آرام‌آرام چون موریانه توانش را می‌گرفت.

سرانجام زمانی فرا رسید که دیگر میلی به هیچ چیز در خود نمی‌یافت، جز فکر و ذکرِ پروانهٔ روزگارش. گاهی خوش بود و گاهی در سکوت و پریشانی غرق می‌شد. هر بار که پروانه را می‌دید، سراپا از خود بی‌خود می‌شد؛ زبانش بند می‌آمد و رفتارش غیرعادی می‌گردید.

جرئت ابراز احساسش را نداشت و بیشتر از دور به تماشای پروانه می‌پرداخت، بی‌آن‌که خود را آشکار سازد. آهسته‌آهسته شیفته و معتادِ دیدن پروانه شده بود.

این روزگار سال‌ها دوام کرد. آتش عشق شعله‌ورتر شد؛ پروانه در هوای خود زندگی می‌کرد و رستم در آتش فراق و بی‌جرئتی می‌سوخت. با دیدنش زبانش لال می‌شد و وجودش به لرزه می‌افتاد. همین ناگفته‌ماندن احساسش سبب شد سیزده سال از عمرش بگذرد و چون سوهانی از جانش زجر دهد.

پس از سال‌ها حسرت و پریشانی، دیگر راهی برایش نمانده بود. رستم ناموفق و ناکام شده بود. شب‌ها و روزهایش با خیالات و تنهایی سپری می‌شد و تنها تسلی دلش، دیدن روی پروانه در خواب‌هایش بود.

دردی همیشگی که رفیق راهش شد و لذتِ فراق و دردِ عشق، قامتش را خم کرد، غرورش را شکست و همچون درختی در فصل خزان، پایان خویش را به تماشا نشست.

پروانه، چون پرنده‌ای مهاجر، بال گشود و دورتر از او فصل تازه‌ای از زندگی‌اش را آغاز کرد و این درد، تا خانهٔ ابدی، رستم را بدرقه نمود.

کو زحمتِ فراق و کدام انبساطِ وصل

زین جور آنچه کرد به ما، امتیاز کرد

بیدل رح

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر