SANYA NEWS
سیاسی

از آرمان تا واقعیت؛ تاملی بر خودفریبی و سکون در مسیر تحولات بزرگ

نوشته شده توسط admin در تاریخ 31 ثور 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 73


از آرمان تا واقعیت؛ تاملی بر خودفریبی و سکون در مسیر تحولات بزرگ

نویسنده: مهرزاد عظیمی 

آرزوی جامعه بهتر، در نهاد هر انسان آزاده‌ای ریشه دوانده است. اما هنگامی که این آرزوها به شعارهای تهی از عمل بدل شوند، نه گره‌ای از مشکلات نمی‌گشایند و نه آدمی را به باتلاق خودفریبی و غفلت از واقعیت‌های عینی می‌کشانند. 

در افغانستان امروز، خراسان بزرگ در چشم‌انداز تاریخی، گروه‌ها و جریان‌های قومی گوناگون، از تاجیک و ترک گرفته تا هزاره و ازبک، هر یک به گونه‌ای در این دام افتاده‌اند. 

آنچه در پی می‌آید، نقدی درونی و تامل‌برانگیز بر کارنامه نسل خودمان در دو دهه گذشته است؛ نقدی که هدفش تخریب نیست، بلکه هشدار برای بیداری، مسئولیت‌پذیری و خودآزمایی پیش از آنکه فرصت‌ها برای همیشه از دست بروند.

هر بار که شعارهای پرشور اما بی‌پشتوانۀ برخی از تاجیکان، ترکان و هزاره‌های آواره را می‌بینم، به یاد این حقیقت ساده می‌افتم: برای بلند کردن سنگ بزرگ، نیرو لازم است. با سخن و نگاه، سنگی تکان نمی‌خورد؛ همان سنگی که مانع بنای خانۀ آرمانی شما خواهد شد.

تاجیکانی که در جستجوی خراسان تاریخی هستند، بی‌گمان کشوری را می‌خواهند که دربرگیرندۀ همۀ اقوام و مذاهب افغانستان کنونی است. اما این رویا برای هر انسان آگاه به واقعیت، به سرابی بیش تبدیل می‌شود. 

نه ترکستان که رویایی فراتر از توان ترکان است و نه هزاره‌ستان که برخی از هزاره‌ها از صبح تا شام برایش فریاد می‌زنند و جان می‌کنند. 

برای تحقق آرمان‌های بزرگ، ایثار و فداکاری لازم است؛ قدرت میدانی و آمادگی برای بذل جان نیاز است. وگرنه، چنان که بسیاری از پیشین‌یان جان دادند و رفتند، ما نیز به کاروان گذشته‌گان خواهیم پیوست و کاری از دست‌مان ساخته نیست.

از روزگار زنده‌یاد محمدطاهر بدخشی و مولانا بحرالدین باعث، موضوع فدرالیسم، مسئلۀ ملّی و ستم طبقاتی مطرح بود. در دو دهه‌ای که بیش از چهل کشور غربی در افغانستان حضور داشتند، برخی این راه را با پذیرش ریسک‌های بزرگ و ازخودگذشتگی‌های ایثارگرانه ادامه دادند. 

آنان به اندازه‌کافی روشنگری و آگاهی‌دهی کردند. در گوشه‌وکنار کشور، طرفداران بسیاری برای فدرالیسم و حل مسئلۀ ملّی پدیدار شدند. اما مشکل اینجا بود: قدرت میدانی نداشتیم و کارِ سیستماتیک صورت نگرفت. 

تشکل‌های نظامی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی ایجاد نشد تا میدان و دیپلماسی را پیوند دهد، اعتماد مردم خود، کشورهای منطقه و قدرت‌های بزرگ را جلب کند. نتیجه این شد: هر بار که بحث تعیین‌سرنوشت (نه منافع شخصی افراد) پیش آمد، ما باختیم. اکثریت هواخواهان ما کنار کسانی قرار گرفتند که در بدنهٔ قدرت بودند، پول داشتند و از توان نظامی و سیاسی برخوردار.

اگر در بیست سال گذشته ماهی پنج قبضه سلاح می‌خریدیم و پنج نفر را مسلح می‌کردیم، با همان روایتی که ساخته بودیم، اکنون به ده هزار نفر رسیده بودیم. بقیه نیز تشویق می‌شدند و ما به قدرتی بدل می‌گشتیم که هیچ نیروی داخلی و خارجی نمی‌توانست نادیده‌اش بگیرد. 

اگر هر سال پنج هستۀ فرهنگی، اطلاعاتی و فکری ایجاد می‌کردیم، اکنون در هر استان ده‌ها هسته داشتیم و به سادگی دشمن را به چالش می‌کشیدیم. اگر سالی دو کار اقتصادی انجام می‌دادیم، نیازی نبود منتظر بمانیم کدام گروه یا کشوری از ما حمایت کند تا به وطن بازگردیم. 

اگر سالی ده نفر را برای آموختن علم به کشورهای جهان و منطقه می‌فرستادیم، اکنون در هر بخش ده‌ها کادر داشتیم که نیاز نبود به دنبال پاسخ چه کنیم و چه نکنیم بگردیم.

جان سخن این است: آنچه لازم بود، نکردیم. خود را به خودفریبی و عوام‌فریبی مشغول داشتیم تا چند روزی در صدر اخبار رسانه‌ها باشیم. نتیجه آن شد که آنچه را داشتیم نیز از دست دادیم و اکنون خود در کشورهای خارجی آواره و دربدریم.

نکتهٔ مهم: آنچه در بالا به‌گونه‌ای انتقادی به خودی‌ها گفتم، به هیچ روی به این معنا نیست که دیگر گروه‌ها و جریان‌های سیاسی متعلق به تاجیکان، هزاره‌ها و ازبک‌ها این کارها را کرده‌اند. 

برای آنکه محکوم به «این و آن» نشوم، خود را نقد کردم. اگر دیگران را بگویم، می‌گویند: ما که نه، شما چه کردید؟ به همین دلیل از خودمان شروع کردم. در حالی که این جریان، دست‌کم نسبت به دیگران تا حدی روشنگری کرده، بقیه فقط چور زدند، خانه خریدند، ماشین خریدند، پول اندوختند، اختطاف و ترور نمودند، به خودی‌ها ستم کردند و مردم خود را سرکوب ساختند. 

اگر کمی تامل می‌کردند و به جای طمع به دنیا، از اندیشه کار می‌گرفتند، بومی‌سازی و عمل هدفمند انجام می‌دادند، اکنون در این وضعیت نبودند و دربدر نمی‌گشتند.

اندوهبارتر از همه این است که هنوز هم به هوش نیامده‌ایم. از کشوری به کشور دیگر، خانه‌به‌خانه و دربدر می‌گردیم تا چند رپه به دست آوریم و بر داشته‌ها بیفزاییم. 

به جای بسیج شدن، توبه خواندن، از مردم عذرخواستن و دست‌به‌دست هم دادن برای بازگشت به وطن، شروع کرده‌ایم به خودزنی، فزون‌طلبی، تخریب یکدیگر، عقده‌گشایی و هیاهو. 

نمی‌دانم خودمان نمی‌فهمیم یا مردم افغانستان/خراسان را احمق و نافهم می‌پنداریم. اگر خود نمی‌فهمیم، باید مشاور بگیریم و بفهمیم. اگر مردم را نافهم فرض کرده‌ایم، کور خوانده‌ایم؛ زیرا دیگر نمی‌توان مردم را فریفت و برای خود و خانواده پول اندوخت.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر