SANYA NEWS
فرهنگی

وقتی انسان آهسته از خودش فاصله می‌گیرد

نوشته شده توسط admin در تاریخ 3 جوزا 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 27


وقتی انسان آهسته از خودش فاصله می‌گیرد

نویسنده: دریا نشاط

سکوت اجباری همیشه با صدا ها  شروع نمی‌شود گاهی از جایی آغاز می‌شود که انسان هنوز خیال می‌کند که می‌تواند حرف بزند انتخاب کند بماند و مسیرش را خودش تعیین کند. اما به‌تدریج بی‌آنکه لحظه‌ی دقیقش را بفهمی فضا تنگ‌تر می‌شود مسیرها محدودتر و کلمات آن‌قدر سنگین می‌شوند که دیگر به راحتی بر زبان نمی‌آیند. چیزی نمانده بود که مرا به باد فنا دهد نه در یک لحظه بلکه در روندی آرام فرساینده و بی‌صدا که هر روز بخشی از درون را کم‌رنگ‌تر می‌کند.هر چند تمام تلاشم این بود بیشتر با آدم ها حرف بزنم اما به مرور زمان معلوم می‌شود که آدم ها هم پناه گاهی بهتری نیستن ..

در میان دشواری‌ها سفرهای ناشناخته و ترک محله‌هایی که روزی به آن‌ها تعلق داشتم زندگی شکل تازه‌ای به خود گرفت شکلی که بیشتر شبیه جابه‌جایی مداوم است تا زیستن. هر بار رفتن نه آغاز است و نه پایان و هیچ مسیری به آخر خط نمیرسد فقط ادامه‌ی یک وضعیت معلق میان بودن و نبودن

خانه‌ها یکی پس از دیگری پشت سرم می‌مانند بی‌آنکه فرصتی برای وداع واقعی باشد. آدم‌ها در حافظه‌ام آرام‌آرام کم‌رنگ می‌شوند نه به خاطر فراموشی بلکه به خاطر فاصله‌هایی که هر روز عمیق‌تر و بی‌رحم‌تر می‌شوند حضور آدم ها را برایم کمرنگ می‌کند و من در این میان مدام در حال ترک کردنم ترک مکان ترک صدا ترک نسخه‌ای از خودم که در هر نقطه شکل گرفته بود و همان‌جا جا ماند.

ترک محله‌های زندگی برایم شبیه درمان شده است وقتی در آخرین نقطه قرار میگیرم ناچارم جای را ترک کنم اما درمانی که نه شفا می‌دهد و نه رهایی می‌آورد. فقط درد را جابه‌جا می‌کند از جایی به جای دیگر از خاطره‌ای به خاطره‌ی دیگر. گاهی فکر می‌کنم هر بار که می‌روم چیزی از درونم در همان‌جا جا می‌ماند و گم می‌شود تکه‌ای کوچک بی‌صدا اما واقعی که دیگر بازگشتی ندارد.

و ترس که همیشه همراه است ترسی که دیگر فقط از آینده نیست بلکه از ادامه‌ی همین لحظه است. از این‌که این مسیر تا کجا ادامه پیدا خواهد کرد و آیا روزی می‌رسد که دیگر حتی توان رفتن هم نباشد. این ترس آرام و پیوسته مثل سایه‌ای سرد و سنگین روی همه چیز افتاده است بی‌آنکه نامی داشته باشد یا چهره‌ای.

شب‌ها طولانی‌تر شده‌اند نه به خاطر زمان بلکه به خاطر فکرهایی که در آن‌ها راه می‌روند و هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسند. گاهی حس می‌کنم در میان چند نسخه از خودم گیر افتاده‌ام نسخه‌ای که می‌خواست بماند نسخه‌ای که مجبور به رفتن شد و نسخه‌ای که دیگر مطمئن نیست هنوز نفس می‌کشد یا فقط ادامه‌ی یک عادت است.

و در میان همه این‌ها یک پرسش مدام تکرار می‌شود اگر این سایه سرد مرا با خود ببرد آیا کسی خواهد فهمید که من پیش از رفتن بارها و بارها ناپدید شده بودم بدون آن‌که کسی متوجه شود؟

پاسخ روشن نیست. فقط ادامه‌ دار  است ادامه‌ی روزهایی که شبیه هم‌اند ادامه‌ی شب‌هایی که پایان ندارند و ادامه‌ی حضوری که هر روز کمتر از دیروز خودش را حس می‌کند.

شاید تراژدی واقعی همین باشد نه رفتن ناگهانی بلکه فرسایش آرام و نامرئی. این‌که انسان آن‌قدر آهسته از خودش فاصله بگیرد که حتی لحظه‌ی گم شدنش را هم از دست بدهد.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر