SANYA NEWS
فرهنگی

صنوبر «بخش دوم»

نوشته شده توسط admin در تاریخ 7 جوزا 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 35


صنوبر «بخش دوم»

نویسنده: میراجان امیری

صبح را با صدای وز‌وزِ درختان، که بر اثرِ برخوردِ بادِ شمال ایجاد می‌شد، آغاز کرد. کلکینِ اتاق را، که رو به باغِ کاکا ملک بود، باز نمود و چند لحظه خود را به نفس‌های تازهٔ بهاری رها کرد. یادِ روزهای کودکی‌اش، زمانی که در روستا زندگی می‌کردند، در ذهنش تازه شد؛ روزهایی که باغچهٔ کوچک‌شان با آبِ جویِ سردآبه سبز می‌ماند و با درختانِ بادام و تاک‌های انگور پوشیده شده بود.

آن باغچه، زحمتِ دستانِ پُرهنرِ بابه کریم بود؛ پدربزرگش، مردی مهربان، بافرهنگ، ادیب و شعر‌دوست، که گاه‌گاهی هنگامِ شاخچه‌بُری و رسیدگی به درختان و تاک‌های انگور، زیر لب زمزمهٔ اشعار می‌کرد.

کودکی‌های صنوبر با شعرخوانی‌های بابه کریم آمیخته بود و امروز، با این آب‌وهوای مشابه، دوباره همان روزهای قدیم در ذهنش جان گرفت. همان بیتِ حافظِ شیرازی به یادش آمد که بابه‌اش، غزلِ کاملِ آن را بر روی سنگِ پیش جویِ سردآبه، چون مقام و سنگردی، برایش زمزمه کرده بود:

«بهارِ عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال

چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد»

با صدای باز شدنِ دروازهٔ اتاق، دوباره سرش را از کنارِ کلکین به داخل برگرداند. پدرش او را صدا زد تا همراهِ مادرش به آشپزخانه برود؛ برای آماده‌کردنِ صبحانه و کمک در غذای چاشت، زیرا دوستانِ دورانِ عسکری‌اش از راهِ دور می‌آمدند.

صنوبر سرش را به علامتِ تأیید تکان داد و به‌سوی آشپزخانه رفت تا با مادرش برای ترتیبِ سفرهٔ صبحانه آمادگی بگیرد.

هوای آن روز، خیلی خوب و تازه بود و او، چون شاعری غرق در دنیای واژگان و شعرهای خویش، آرام در خیال خود قدم می‌زد.

دوباره یادِ روستا و همان ایّام کودکی افتاد؛

واژه‌ها، یکی پس از دیگری، ناخودآگاه در ذهنش جا می‌گرفتند و شعر، آرام‌آرام در جانش جوانه می‌زد.

ده و دره را صدا بود؛

چهچهِ بلبلان،

پروازِ کبوتران،

آهنگِ صدایِ دریا…

دخترکان زیرِ سایه‌بانِ درختان،

دست به گیسویِ خود می‌زدند؛

آواز و هیاهوی‌شان پیچیده بود.

پسرکان به دریابار رفته بودند،

آغوشِ آب و دریا را گرفته بودند.

مادرم با گندم‌های داس‌خورده،

در خوشه بود.

پدرم با چایِ تلخ و تلخان،

به فکر فرو رفته بود.

دهکده سبزتر از گذشته بود؛

بنفشه‌ها قد کشیده بودند،

نسترن عطر پاشیده بود.

آسمان صاف و نیلگون بود؛

نیلوفر در گوشهٔ جویک نشسته بود.

آزادی!

صدا، صدا می‌زد.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر