SANYA NEWS
اجتماعی

در جست‌وجوی نور؛ زندگی یک زن در سایه جامعه مردسالار

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 5 سرطان 1405
نویسنده: دریا نشاط

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 65


در جست‌وجوی نور؛ زندگی یک زن در سایه جامعه مردسالار

سال‌هایی‌که در پس دیوارهای بلند چشمانش هرگز با تابش نور آشنا نبود، تاریکی به تنهای حقیقت زندگی‌اش بدل شده بود. روزها و شب‌ها در سکوتی سنگین از کنار هم می‌گذشتند و گذر زمان را تنها از تغییر سرمای دیوارهای بلند و صدای بسته شدن درهای آهنی و گام‌های نگهبانان می‌شد حدس زد. 

آن‌قدر در انزوای دیوارهای بلند زیسته بود که روشنایی برایش به خاطره‌ای دور مبهم و دست‌نیافتنی تبدیل شده بود ،خاطره‌ای که هرچه بیشتر می‌کوشید آن را به یاد بیاورد بیشتر از ذهنش می‌گریخت. دیگر به سختی می‌توانست رنگ آسمان را تصور کند، گرمای آفتاب را بر پوستش به یاد آورد یا لحظه‌ای را به خاطر بیاورد که بی‌هراس به افق نگاه کرده باشد. 

گویی دیوارها تنها اطراف جسمش را محاصره نکرده بودند، بلکه حافظه‌اش را نیز در بند کشیده بودند و آرام‌آرام همه تصویرهای روشن را از ذهنش ربوده بود

روزی نور کوچکی از پس دیوارهای بلند و تاریک بر صورتش تابید. 

هم برایش ترسناک بود و هم امیدبخش ترس از روشنایی‌ای که سال‌ها با آن بیگانه شده بود و امید به اینکه شاید این پرتو کوچک، روزی راهی بزرگ‌تر برای تابیدن پیدا کند. شاید شکاف دیوار اندکی گشوده‌تر شود، شاید فردا نور زمان بیشتری در آن گوشه بماند و شاید روزی دیگر هیچ دیواری نتواند میان او و خورشید فاصله بیندازد. 

مانند دیوانه‌ها دنبال قاپیدن نور با دست‌هایش بود، خودش را به این سو و آن سو می‌زد، انگار می‌خواست لحظه‌ای از آن را برای همیشه در مشت خود نگه دارد. هر بار که نور با حرکت آرام خورشید جابه‌جا می‌شد، او نیز بی‌اختیار دنبالش می‌رفت مبادا آن رشته باریک روشنایی را از دست بدهد. برای کسی که سال‌ها از دیدن نور محروم بوده است، همان پرتو کوچک ارزشی داشت که شاید هیچ انسان آزادی نتواند آن را درک کند.

کم‌کم با آمدن نور سکوت سلول نیز برایش معنای دیگری پیدا کرد. ساعت‌ها روبه‌روی همان شکاف می‌نشست و منتظر می‌ماند تا نخستین پرتو از راه برسد. گاهی نور زودتر می‌آمد و گاهی دیرتر، اما هر بار که بر دیوار می‌نشست، انگار سلول برای لحظه‌ای نفس می‌کشید. 

همان چند دقیقه کوتاه، تمام دارایی روزش بود لحظه‌هایی که احساس می‌کرد هنوز با جهان بیرون پیوندی هرچند باریک دارد. در آن روشنایی، صورتش را نزدیک دیوار می‌برد دست‌هایش را باز می‌کرد و چشمانش را می‌بست تا گرمای اندک خورشید را بر پوستش حس کند گویی می‌خواست آن گرما را در وجودش ذخیره کند تا شب‌های طولانی و سرد را تاب بیاورد.

نور خاطره‌ها را نیز با خود می‌آورد. صدای خنده‌هایی که سال‌ها خاموش شده بودند، بوی خاک پس از باران، سایه درختانی که روزگاری زیر آن‌ها قدم زده بود و آسمانی که دیگر نمی‌دانست هنوز همان رنگ گذشته را دارد یا نه. هر بار که آن پرتو کوتاه بر چهره‌اش می‌افتاد، ذهنش از دیوارها عبور می‌کرد و کیلومترها دورتر پرواز می‌کرد؛ جایی که هیچ قفل و زنجیری وجود نداشت. زندان جسمش را در خود نگه داشته بود اما نور، ذهنش را برای چند دقیقه آزاد می‌کرد.

با گذشت روزها دیگر چشم‌انتظار غذا یا پایان شب نبود چشم‌انتظار همان لحظه‌ای بود که نور از شکاف باریک عبور کند. شاید تنها چند دقیقه طول می‌کشید، اما همان چند دقیقه برای زنده نگه داشتن امید کافی بود. 

او نمی‌دانست آن سوی دیوارها چه می‌گذرد، نمی‌دانست چه کسانی هنوز نامش را به یاد دارند و چه کسانی او را فراموش کرده‌اند. تنها چیزی که می‌دانست این بود که خورشید هنوز هر روز طلوع می‌کند و هیچ دیواری، هرچقدر هم بلند و ضخیم باشد، نتوانسته است برای همیشه راه نور را ببندد. 

همین باور کوچک، هر روز او را وادار می‌کرد دوباره برخیزد، دوباره کنار همان دیوار بایستد و چشم به همان شکاف بدوزد شکافی که شاید برای دیگران تنها ترک کوچکی بر دیوار بود، اما برای او مرز میان ناامیدی و امید، میان فراموشی و زندگی، و میان اسارت و رؤیای آزادی به شمار می‌رفت.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر