SANYA NEWS
فرهنگی

پاییز رسید

نوشته شده توسط admin در تاریخ 24 قوس 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 78


پاییز رسید

نویسنده: میراجان امیری

بخش نهم

یک هفته گذشت. هیچ تغییری در رفتار زبیده دیده نشد. 

همین‌که با هم روبه‌رو می‌شدند، هدایت هیچ حرکت تازه‌ای از سوی زبیده احساس نمی‌کرد و هیچ عکس‌العملی هم از او نمیبیند؛ همین موضوع هدایت را پریشان کرده بود. چندین بار از رستم پرسیده بود که آیا نامه را داده است یا نه، اما او هر بار با قسم خوردن، به هدایت اطمینان می‌داد که صد در صد کاری را که گفته شده، انجام داده است. با این همه، در دل هدایت بدگمانی‌هایی نسبت به رستم وجود داشت.

بالاخره با سعی و تلاش داریوش دانستند که رستم دروغ می‌گوید؛ نامه را پاره کرده و دور انداخته است. همین‌جا بود که دل هدایت آرام گرفت؛ از این‌که زبیده هنوز چیزی نمی‌دانست و ناحق از او دل‌آزرده نشده بود.

همان شام، بعد از آگاهی، با داریوش خداحافظی کرد و مستقیم به خانه رفت. 

همینکه به اتاق خود رسید، دوباره خود را در خیالات زبیده غرق ساخت و رفته‌رفته خواب عمیقی بالایش غلبه نمود و به خواب رفت…

فردای آن روز، موبایل را برداشت و وارخطا به داریوش زنگ زد و از او خواست تا به دکان ماما صادق بیاید. بعد از چند دقیقه داریوش آمد و صدا زد:

هدایت، خیرت بود؟ این‌قدر با عجله مرا خواستی؟ چیزی شده؟

هدایت گفت:

خواب دیدم که به جای نامعلومی عزم سفر دارم و دلگیر از حال‌وهوای مردم شده‌ام؛ از این نرسیدن‌ها، از این ندانستن‌ها، از این دین‌ابزاری‌ها… و خواب دیدم که زبیده مرا ترک کرده است.

بیک در شانه‌ام، با فامیل خداحافظی میکنم. اشک‌هایم در حال جاری شدن بود. اگرچه دوست نداشتم، اما محکوم به رفتن شدم. از همان آغاز، برای منطقه‌ی ما و اهالی آن دلتنگ شدم، دلتنگ، گویا دیگر هرگز نخواهم آمد. همه‌جا را سیر دیدم و لحظه‌ای به سوی دکان ماما صادق خیره شدم و یادم آمد که ساعت‌ها در انتظار زبیده می‌بودم.

اما صد دل را یک دل کرده، رفتم سمت ایستگاه بس‌های مسافربری که دفعتاً از خواب بیدار شدم. نفس‌های عمیقی کشیدم، به ساعت نگاه کردم؛ هنوز نصف شب بود. دوباره در بستر خواب دراز کشیدم و شکر کردم که فقط یک خواب بود و بس.

حالا تو بگو، داریوش، این خواب چه تعبیری دارد؟ من نگرانم؛ به خود و زبیده.

داریوش گفت:

هیچی نیست، فقط یک کابوس بوده، بس. آینده را برای تو و زبیده خوب می‌بینم. تشویش نکن؛ یک راه دیگر را پیدا می‌کنیم، درست است؟

هدایت لبخندی زد و خود را به حرف‌های خوب رفیقش تسلی داد و هر دو به‌سوی خانه رفتند…

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر