SANYA NEWS
فرهنگی

اعتراف‌ نامه‌ای مهرزاد عظیمی

نوشته شده توسط admin در تاریخ 26 قوس 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 121


اعتراف‌ نامه‌ای مهرزاد عظیمی

نویسنده: مهرزاد عظیمی

 مردی در سرزمین سکوت، گاهی واژه‌ها نه برای گفتن، که برای ماندن می‌آیند. گاهی نوشته‌ها پیش از آن‌که خطی بر کاغذ باشند، زخمی بر روح نویسنده می‌شوند. آنچه در ادامه می‌خوانید، زمزمه‌های یک وجدان بیدار است از پشت دیوارهای بلند سکوت؛ اعتراف‌های که از عمق تاریکیِ جمعی برمی‌خیزد و رو به روشنیِ یک رهایی ناتمام سخن می‌گوید.

این متن، نامه‌ای است از جنس حسرت و امید؛ فریادی است که از پشت دندان‌های فشردهٔ تاریخی سربرآورده. سخنی است از زبان کسی که در میانهٔ میدان نابرابری ایستاده و همزمان، هم شاهد است، هم مقصر، و هم مشتاقِ ایفای نقش نجات‌بخش. در اینجا، «مرد» نمایندهٔ همهٔ کسانی است که آزادی را می‌بینند و در عین بی‌قدرتی، مسوولیت اخلاقی خویش را فراموش نکرده‌اند؛ و «زن» نمادِ تمام آنانی است که با بودنِ مقاومت‌آمیز خود، خود را از قربانی به قهرمان تاریخ تبدیل می‌کنند.

این نوشته پیش از هرچیز، ادای دِینی است به تاب‌آوری انسان؛ یادآوری می‌کند که گاه بزرگ‌ترین انقلاب‌ها نه با شمشیر، که با ایستادگی یک نگاه آغاز می‌شود. این متن، خود، گواهی است بر آن که سکوت نیز زمانی می‌شکند و تاریکی، حتی در طولانی‌ترین شب‌ها، در برابر یک جرقهٔ کوچکِ شجاعت تاب نمی‌آورد.

به‌نام زنی که قامتش آخرین سنگرِ آزادی در جغرافیای شکسته‌ای افغانستان خراسان است. من مردی از این دیارِ تاریکم. مردی که چشم دارد و جهان را می‌بیند، اما دستانش به بند سکوت بسته است. مردی که می‌داند و درک می‌کند، اما زبانش در کامِ ترس خشکیده است.

و این، تلخ‌ترین داغِ مردانگی‌ام است: زنی را ببینی و بدانی که گناهش فقط «بودن» است؛ بودن در قاموسِ گروهی که نور را دشمن می‌داند و زن را گناه نخستین. 

به همین خاطر، حق آزادی چه که حق کار، تحصیل و انسانی را ازش گرفته است و درب دانشگاه و مکتب‌ها را به رویش بسته اند.

شرمنده‌ام…

شرمنده از آن سکوتم که پناهت نشد. شرمنده از آن نگاه‌های خاموش که شماتت‌گر شدند وقتی کتاب از دستت رُبودند، وقتی آوازِ آزادی در گلویت خفه شد، وقتی پرسش‌هایت در چشمانت مُرد و من، تنها تماشا کردم و تو را در میهن خودت به بند کشیدند و من، هنوز در خیابان‌های امنِ مردانه قدم می‌زنم.

تو را از مدرسه و دانشگاه و کار راندند و من هنوز از موهبت‌هایی برخوردارم که هرگز بهایش را نپرداخته‌ام.

اما می‌دانم: تو تنها یک زن نیستی، تو شعله‌ای زیر خاکسترِ این شبِ طولانی‌ای. تو خاطرهٔ آینده‌ای هستی که خواهد آمد. تو مادرِ خروشی هستی که از گلوهای بسته خواهد شکفت. ببخش اگر دنیا را برایت جهنم ساختیم، ببخش اگر در سکوتمان، زنجیرت را محکم‌تر کردیم، ببخش اگر شانه‌هایمان سست بود و دستانمان خالی.

اما این را باور کن: این شرم را به آتشی در درونم تبدیل خواهم کرد، این نگاه‌ها را به فریاد، و این سکوت را به سرودی برای آزادی تو. تا روزی که تو — و همهٔ توها — در سرزمین خود، آزاد، برابرو باشکوه بی‌استید. از مردی که هنوز جرأت انسان بودن را از دست نداده است. با قلبی پر از خِسران و چشمانی پر از وعده.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر