SANYA NEWS
فرهنگی

پاییز رسید

نوشته شده توسط admin در تاریخ 27 قوس 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 83


پاییز رسید

نویسنده: میراجان امیری

بخش دوازدهم

هر دو آهسته‌آهسته با طی‌نمودن زینه‌های کلینیک به مقصد رسیدند. هدایت خود را جمع‌وجور کرد و دوباره سرِ صحبت را آغاز نمود.

زبیده، خودت می‌دانی که من چرا اینجا آمده‌ام…

همین‌که می‌خواست ادامه دهد، زبیده حرفش را قطع کرد و گفت:

می‌دانم.

و سکوت کرد. فقط لبخند زد و منتظر ماند تا هدایت دوباره ادامه دهد.

هدایت که کمی از استرسش کاسته‌شده بود، دوباره شروع کرد:

من آمده‌ام این‌جا تا حرف‌های دلم را برایت بگویم. خودت می‌دانی که کم‌وبیش یک‌سال می‌شود که به تو وابسته شده‌ام؛ یعنی رُک بگویم، عاشق تو شده‌ام. تو را همان اوایل که دیدم، قرار از من کوچید. چشمانت مرا وابسته‌ی خود ساخت تا برای تو زنده‌گی کنم. من زیاد به واژه‌های عاشقانه بلد نیستم و اگر هم بوده، کم‌وکانی در همین لحظه کوچیده است. آمدن من فقط همین بود که برایت واضح بگویم عاشق تو هستم و تو را با جان‌ودل دوست‌دارم؛ فقط همین، با این امید که آزرده نشده باشی.

زبیده گفت:

هدایت، تو پسر خوبی هستی و این را من از همان اول در تو دیده بودم؛ حرکات و عاداتی را که یک‌مرد باید داشته باشد، در تو دیدم و دیده‌ام. چرا این‌قدر دیر کردی؟ چرا این‌قدر برای من زنده‌گی را سخت ساختی؟ می‌دانی از روزی که این‌جا آمده‌ام، یک‌لحظه هم از تو دور نیستم. همین‌که امروز تو را دیدم، به‌حیرت افتادم و با خود گفتم این هدایت خجالتی را چه شده که امروز هوای من کرده و به این‌جا آمده؟ اما دانستم که دوری، به تو جرئت بخشیده و بلآخره رسیدی.

مکثی کرد و ادامه داد:

من نمی‌دانم بیش‌تر برایت چه بگویم، هدایت. تو واقعن مهربانی. من هم مایلم که همیشه کنار تو باشم.

صحبت‌ها هم‌چنان ادامه‌داشت و هر دو هیجان‌زده، قصه می‌کردند و ابراز علاقه می‌نمودند؛ می‌خواستند بیش‌تر با هم حرف‌یزنند و این‌همه دقی را دور کنند، که ناگهان صدایی از کلکین منزل دوم کلینیک آمد:

زبیده! زبیده! او زبیده، بیا که همه منتظر تو هستند.

هر دو سر بلند کردند و به سمت کلکین نگاه نمودند؛ همکار زبیده بود. زبیده با عجله گفت:

درست آمدم، آمدم.

و از هدایت خداحافظی گرفت. همین‌که می‌خواست به سمت پله‌ها برود، هدایت صدا زد:

زبیده؟ یک لحظه!

زبیده برگشت. هدایت به سمتش رفت، همان نامه‌ی شاریده را به دستش داد و گفت:

این برای توست.

زبیده لبخندی تحویل‌داد و رفت. دوباره از پیشِ دروازه‌ی دهلیز صدا زد:

هفته‌ی آینده کابل می‌بینمت!

هدایت دست تکان داد و رفت…

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر