SANYA NEWS
فرهنگی

پاییز رسید

نوشته شده توسط admin در تاریخ 2 جدی 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 68


پاییز رسید

نویسنده: میراجان امیری

بخش پانزدهم 

هدایت برگشته بود؛ هر دو در باغی که زیبایی آن به‌زیبایی باغستان‌های دیگر دیده بود فرق داشت، هر گوشهٔ‌اش گل‌های نیلوفر، بنفشه، نسترن و گل‌های دیگر قد کشیده بود که تن آن زمین را خوب و زیبا آراسته کرده بود.

هردو به قدم‌زدن میان آن‌همه گل دست‌به‌دست گاه خنده، گاه به قصه با هم روانه بود.

چشمان زبیده زیبایی به خود گرفته بود که هیچ‌گاه به‌آن نقش دیده نشده بود. و هدایت را وادار می‌کرد بیش‌تر به‌او خیره شود، رفتن گوشه‌ی از باغ نشستن و از دور نزدیک به صحبت‌شدن، هر بار میان هر سخن شعری برای زبیده میخواند، بعد خیره‌خیره به چشمانش نگاه می‌کرد و تکرار به تکرار میگفت: زیبایی، زیبایی.

باران آهسته‌آهسته از آسمان برای باریدن آماده می‌شد و هر قطره‌ی که به زمین و گل‌ها می‌خورد بوی خوشی از هر طرف بلند میشد. زبیده غرق در خوشی بود و ذوق برای بودن داشت خوشی که هرگز تجربه نکرده بود، آرامشی که هرگز خس نکرده بود، ناگهان همه این تصاویر برعکس شد و همه‌جا را سیاهی گرفت رفته‌رفته هدایت از او دور‌تر می‌شد؛ گویا کسی او را از پس آن سیاهی به‌سمت خود می‌کشاند؛ اما او دست‌وپا به سمتش آمد بود این‌طرف زبیده خود را در چهاردیواری که اطراف آن را میله‌های آهنی گرفته شده بود می‌دید.

وحشت هر طرف در حال آمد‌آمد بود زبیده دست‌وپازده فریاد می‌زد هدایت‌هدایت—هدایت حس کرد که تنش را سراسر عرق پوشانده باشد با اضطراب و ترس نفس‌زنان از رخت‌خواب پرید چهار اطرافش را دید که دوخواهرش خواب است. رفت سمت کلکین و گیلاس آبِ را سر نمود پله‌ی‌ کلکین را باز کرد دید هوا گرگ و میش است. نفس‌تازه گرفت رفت سمت موبایلش در پیام‌خانه موبایل خود نوشت:

هدایت سلام زبیده هستم خوب هستی خبری از تو نیست و من نگرانم هر وقت پیام مرا گرفتی برایم جوابِ بفرست که از خوب بودنت آسوده خاطر شوم.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر