SANYA NEWS
فرهنگی

پاییز رسید

نوشته شده توسط admin در تاریخ 2 جدی 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 77


پاییز رسید

نویسنده: میراجان امیری

بخش شانزدهم

به موبایل نگاه کرد؛ ساعت ۸:۱۹ صبح بود. با عجله از جای خود برخاست و خود را برای رفتن به کلینیک آماده کرد.

همین‌که از دروازهٔ خانه بیرون می‌شد، مادرش صدایش زد. سرش را بلند کرد و رو به کلکین گفت:

مادر جان، خیر است؟ کاری داری؟ سرم ناوقت شده، باید زودتر بروم.

مادر:

دختر گلم، برادرت سپهر هم مکتب می‌رود، تا مسیر راهت برسانش.

زبیده:

درست است، زودتر بگو پایین بیاید، ناوقت شده.

زبیده که حال ناخوشی داشت و به هیچ‌چیز جز پیغام هدایت خرسند نمی‌شد، در راه گاه‌گاهی به فکر فرو می‌رفت؛ آن‌قدر که چند بار برادرش صدایش کرد و گفت مکتب سمت چپ کوچه است، اما او غرق خیالات خود بود تا این‌که سپهر دستش را فشرد.

زبیده:

چی شده، قند خواهر؟

سپهر:

مکتب سمت چپ کوچه است، مرا تا این‌جا با خود آوردی. ده افغانی برایم بده، من دیگر راه را بلدم و خودم می‌روم.

زبیده اصرار داشت دوباره او را تا مسیر مکتبش ببرد، اما سپهر نگذاشت و فقط همان ده افغانی را خواست و گفت باقی راه را خودش پیدا می‌کند. بعد خداحافظی کرد و رفت.

نزدیک چاشت بود که زبیده از کار فارغ شد و به اتاق خود آمد. چشمش به موبایلش افتاد و با عجله به سمت آن رفت. همین‌که پیام‌های واتساپش را باز کرد، دید هیچ جوابی از هدایت نیامده است. باز همان ناامیدی و وسواس او را در خود پیچاند و هزار حرف و سخن در سرش گردش می‌کرد.

نگران بود مبادا حادثه‌ای برای او پیش‌آمده باشد؛ چون حتمن تا حال یک‌بار یا دوبار به شهر می‌آمد. دل‌نگرانی او را پژمرده ساخته بود. دیگر علاقه‌ای به هیچ‌چیز نداشت؛ گرفته و دلسرد از همه‌چیز شده بود.

چند روز بعد، همین‌که از کوچه می‌گذشت، زمزمه‌هایی به گوشش رسید که هدایت گم شده است. با شنیدن این حرف‌ها سرش گیج رفت، اما خود را نگه‌داشت و آهسته‌آهسته به سمت خانه رفت. نزدیک دروازه که رسید، دیگر توان ایستادن نداشت. زنگ دروازه را به سختی فشار داد و پیش دروازه افتاد. همین‌که دروازه باز شد، خواهر کوچکش فریاد کشید.

مادر که مصروف پختن غذا در آشپزخانه بود، با شنیدن صدای دخترش شتاب‌زده خود را رساند. دید زبیده بی‌هوش افتاده است. به زحمت و کشان‌کشان او را به داخل خانه آوردند. بعد مادر به فرح صدا زد که یک گیلاس آب بیاورد. چند مشنت آب به صورتش زد، زبیده اندکی تکان خورد. کمی آب به دهانش ریختند و او آهسته‌آهسته چشمانش را باز کرد. مادر دید که لب‌هایش در حرکت است و چیزی می‌گوید؛ اما صدایش شنیده نمی‌شد.

چند دقیقه که گذشت، کم‌کم به حال آمد. مادر از حالش پرسید، اما زبیده گفت حالش خوب است و چون چاشت نخورده بوده، این‌طور شده است.

چند دقیقه بعد، مادر غذا را زودتر از شب‌های گذشته آماده کرد و آورد؛ حتی منتظر پدرش هم نماند. زبیده کمتر از نیم بشقاب، آن هم با اصرار مادر خورد و یک گیلاس آب نوشید. خستگی را بهانه کرد و به اتاقش رفت. خود را به خواب زد.

چند دقیقه بعد، آمدن هدایت به کلینیک در ذهنش جان گرفت؛ همان ابراز عشقش، همان شرم در نگاهش، همان حیا و مهربانی‌اش، همان کرکتر مردانه‌اش…

بغض در گلویش جمع‌شد. صورتش را به سمت بالش برگرداند و گریست، آن‌قدر که اشک‌هایش خشکید و خواب بر او غلبه کرد.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر