نوشته شده توسط admin در تاریخ 10 جدی 1404
اشتراک گذاری:
فیسبوک |
توییتر |
واتساپ |
لینکدین
بازدیدها: 137
نویسنده : مژده فقیری
عشق، آن شب، بیاجازه آمد.
نه در زد،نه نشانی آشنا داشت.
آمد مثل نسیمی که از پنجرهای نیمهباز میلغزد
و پردههای سنگینِ سالها سکوت را تکان میدهد.
آمد درست زمانی
که من دیگر به آمدنِ هیچچیز باور نداشتم.
شهر خسته بود. خیابانها حافظه داشتند
و آدمها با شانههایی خمیده راه میرفتند؛
نه از سنگینیِ سال، که از وزنِ خاطره.
من هم یکی از آنان بودم؛
کسی که یاد گرفته بود دوام بیاورد،
نه آرزو کند.
گذشتهای داشتم که نامش را"پایان" گذاشته بودم،
اما تمام نشده بود؛
فقط دفنش کرده بودم.
وقتی نگاهش به من افتاد، چیزی در درونم جنبید.
نه شبیه آغاز،
بلکه همچون یادآوری.
عشق نو رسیده بیادب است.
به گذشته احترام نمیگذارد.
اجازه نمیخواهد برای نوازشِ زخمهایی
که سالها پنهانشان کردهای.
ترسیدم.
نه از او،
بلکه از خودم.
از این که دوباره کسی شوم که میتواند دوست بدارد.
شبهایی بود که خواب به چشمم نمیآمد.
یادِکسی که دوستش داشتم و نماند،
همچون سایهای کنار تخت مینشست.
قولی نداده بود،اما من باورش کرده بودم.
رفتنش بیصدا نبود؛
ویرانکننده بود.
من پس از او زنده ماندم،اما خاموش.
وقتی عشق نو رسیده آمد،
لبخندم تصنعی بود.
دستهایم سرد.
دوست داشتن را بلد بودم،
اعتماد را نه.
او فهمید.آدمهای شکسته، شکستگی را زودتر میشناسند.
شبی گفت:
«تو پیش از من بسیار دوست داشتهای…
و بسیار تنها ماندهای.»
و من همانجا،در سکوت، فرو ریختم.
عشق نجاتبخش، شبیه معجزه نیست.
کسی دستت را نمیگیرد تا از پرتگاه بیرونت بکشد.
کنارت مینشیند تا خودت بفهمی
که مدتهاست در حال سقوطی.
او مرا به زندگی بازگرداند؛
نه با چیزهای بزرگ،که با چیزهای کوچک:
با چایِ داغِ عصرگاهی،
با خیابانی که غروبها بوی باران میداد،
با صدای خودم وقتی میخندیدم.
یادم آورد که هنوز زندهام.
گفت:
«تو شکسته نیستی،
فقط مدتی طولانیست قوی بودهای.»
و من گریستم؛
گریهای که سالها عقب افتاده بود.
میدانستیم آسان نخواهد بود.
گذشته بازمیگشت،نه برای ویرانکردن،
بلکه برای آزمودن.
من عقب میکشیدم،
او دستم را محکمتر میگرفت؛
نه برای نگهداشتن،
که برای اطمیناندادن:«اینجا امن است.»
او ماند.
نه با وعدههای بزرگ،
بلکه با کارهای کوچک.
زندگی را از صفر نساختیم؛
از ویرانهها ساختیم.
از دلهایی که هراسان بودند،
از آیندهای که هنوز جرأت نداشتیم نامش را ببریم.
دعوا کردیم،خسته شدیم، گاهی شک کردیم.
اما یاد گرفتیم سخن بگوییم،
یاد گرفتیم پس از اختلاف،بمانیم.
عشق نو رسیده دیگر نو نبود.
واقعی شده بود.
روزی فهمیدم دیگر منتظر رفتنش نیستم.
این،بزرگترین نشانهی اعتماد بود.
او گفت:
«ما قرار نیست همدیگر را کامل کنیم؛
فقط کنار هم کمتر گم میشویم.»
و آنگاه فهمیدم:
اگر عشق بماند،نامش عوض میشود.
میشود خانه.
نه خانهای بیطوفان،
بلکه خانهای که درش قفل ندارد،
و دلیلی برای رفتن هم نیست.
ما خوشبختِ بیرنج نشدیم.
خوشبختِ بلدشده شدیم.
بلدِترمیم،
بلدِانتخاب،
بلدِماندن.
و اینگونه،
عشق نو رسیده
نماند تا افسانه شود؛
ماند
تا زندگی شود.
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
25.Oct.2025
26.Oct.2025
26. Oct. 2025