SANYA NEWS
فرهنگی

آشیانه‌ی ماما سالم

نوشته شده توسط admin در تاریخ 26 جدی 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 91


آشیانه‌ی ماما سالم

نویسنده: میراجان امیری

چهاردهی زمین، باغستان‌ها و گلستان‌های بی‌نهایت زیبایی داشت و همین زیبایی‌ها سبب شده بود که آب‌وهوایش گوارا و دل‌نشین باشد. این سرزمین در دامان خود مردانی جوانمرد، قلندر و خراباتی پرورده بود.

در گوشه‌ای از چهاردهی زمین، پهلوی دریای خروشان آن‌وقت کابل، باغی واقع بود که درختان و گل‌های گوناگون را در خود جای داده بود. جوانک‌ها و نوجوانک‌های اطراف، گاه‌گاهی پتک‌پتک به سراغ میوه‌گک‌های آن باغ می‌رفتند و از درختان پُربارش سیب و زردآلو در دستمال‌های خود جمع می‌کردند.

و اگر زمانی ماما سالم، باغبان باغ، از آمدن‌شان باخبر می‌شد، همه تاق‌تاق در میان درختان بی‌شمار زردآلو ناپدید می‌گردیدند.

در گوشه‌ای از این باغ، اَردی(چاه عمیق) وجود داشت که با آب زلالش باغستان را سرسبز و پُربار می‌ساخت و دستان پینه‌بسته و کف‌کفِ ماما سالم، آن را جوان و زنده نگه داشت بود.

ماما سالم، پاسبان و باغبان این باغ بود و باغستان را از جان خود بیشتر دوست می‌داشت. اینجا برایش همه‌چیز بود؛ در میان سی جریب، خانه‌ی خودش و بی‌بی حلیمه همسر مهربانش که سراپا عطوفت و مهربانش را ساخته بود.

بی‌بی حلیمه در کنج‌وکنار باغ، پسر‌بچه‌ها را سراغ می‌کرد، با لطف و مهربانی خوش‌آمد می‌گفت و تا رسیدن ماما سالم، آنان را از دروازه‌ی غربی باغ رهنمایی می‌نمود.

این باغستان زیبا چهار دروازه داشت: شمال، جنوب، غرب و شرق؛ و دروازه‌ی شرقی‌اش به سوی دریای خروشان کابل گشوده می‌شد.

ماما سالم بیست سال از عمرش را در اینجا سپری کرده بود؛ خاک و خاشاکش برایش چون زر و زیور ارزش داشت، هرچند از خودش نبود.

ناآرامی‌ها کم‌کم افزایش می‌یافت و مردم نگران فردای خویش بودند. عده‌ای نیز از سرنگونی حکومت کمونیستی خشنود بودند.

ماما سالم، که مردی قلندر و زحمت‌کش بود، جز این باغ، باغداری و همسر مهربانش کسی را نداشت؛ نه فرزندی و نه پناهگاهی. از فردای خود بیمی نداشت و همیشه می‌گفت:

«گر خدا هست، مرا نیست باکی ز فلک.»

چند سالی گذشت؛ مجاهدین پیروز شدند و شوروی و حکومت کمونیستی شکست خورد. همه امیدوار بودند که فردای بهتری در راه است؛ اما هیچ‌یک از آرزوهای مردم برآورده نشد. مجاهدین به جان هم افتادند، جنگ‌های داخلی شعله‌ور شد و در لباس جهاد، هرگونه جنایتی رخ داد. نام آنان که واقعاً فی‌سبیل‌الله برای جاری شدن قانون خداوندی جنگیده بودند، خدشه‌دار شد و بسیاری از مردم آواره و بدبخت، رهسپار کشورهای همسایه شدند.

ماما سالم نیز از این رویدادهای تلخ، روز خوش ندید. با اصابت راکتی به خانه‌اش، بی‌بی حلیمه را از دست داد و پای خودش نیز آسیب جدی دید. دیگر از آن توان و صلابت گذشته خبری نبود؛ مردی که زمانی قهار و تنومند بود، شکسته شده بود و شکستگی‌اش را می‌شد از خمیدگی کمرش خواند.

باغ، با همه‌ی درختان و گل‌های خوش‌بویش، بوی باروت گرفته و وحشت در آن حکم‌فرما شده.

دیری نگذشت که افراد وابسته به یکی از گروه‌های حزبی وارد باغ شدند؛ او را تهدید به مرگ کردند و با همه‌ی جُل‌وپوستکش بیرون انداختند و باغ را به قرارگاه و کشتارگاه اسیران خود بدل ساختند.

ماما سالم ماند و دربه‌دری، بی‌خانمانی و ناله‌های شبانه؛ سرگردان، بی‌سرپناه، گاه اینجا و گاه آنجا.

سرانجام، در اوج راکت‌باران پل آرتل، با اصابت چری راکت به قفسه‌ی سینه‌اش، جان را به جان‌آفرین سپرد و به دنیای ماندگار رفت؛ جایی که بی‌بی حلیمه چشم‌انتظارش بود.

باغستان پُربارش را دود و باروت بلعید و طبیعت زیبا به وحشت‌سرا بدل شد؛ تا آن‌که کابل زیبا نیز به ویرانه‌ای بدل گشت.

نه آن باغ ماند، نه چهچه‌ی پرندگان، نه ماما سالم قهار، و نه بی‌بی حلیمه‌ی مهربان…

باغ، سوخته و وحشت‌زده ماند.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر