SANYA NEWS
فرهنگی

نامه‌‌های نافرجام

نوشته شده توسط admin در تاریخ 28 جدی 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 94


نامه‌‌های نافرجام

نویسنده: میرا جان امیری 

امشب از شدت دلتنگی، رفتم سراغ آن‌چه روزگاری مرا آسوده‌خاطر می‌ساخت؛

اما دیگر هیچ‌کدام تسلی دل من نشد.

خواسته و ناخواسته مرا به سوی گذشته‌ها می‌کشاند؛

گذشته‌ای که دیگر حتی پیامی هم برایم ندارد.

آن دلتنگی چنان بر من فشار می‌آورد که

نه آسمان با آن فراخی‌اش،

نه درخشش ستارگانش

و نه رونمایی ماه تابانش

هیچ‌کدام آرامم نمی‌کند.

آسمان برایم شبیه ابرهای سیاه شده

و زمین، با آن‌که به این بزرگی‌ست،

دیگر جایی برای من ندارد.

تنها خواسته‌ام بازگشت گذشته است.

رویاپردازی می‌کنم؛

ای کاش می‌توانستم گذشته را دوباره به سوی خود بکشانم

و مانع رفتن عزیزانم شوم…

اما این فقط یک رویاست؛

رویایی که هرگز به حقیقت نمی‌رسد

و محکوم است همیشه

در همان گذشته بماند و بس.

رفتم سراغ آلبوم‌هایی

که از گذشته، با تو یادگاری گرفته بودم.

دیدم و گریستم؛

برای خودم،

برای نوری که از من گرفته شد

و آسمان زندگی‌ام

ناگهان تیره شد

و پر از ابرهای سیاه.


آن‌قدر که دیگر توان برایم نماند؛

سر بر دست گذاشتم

و در گوشه‌ی همان میزی نشستم

که همیشه

از تو

می‌نویسم…

و تو رفتی…

تنها همین چند واژه است که گاه مرا غرق گذشته و حالم میسازد.

پلی میان حال و گذشته‌ام میشود.

سرانجام قلم به این مصرع ها پایان یافت.

تو رفته‌ای غربت که همانجا وطنت شد

از من که بریدی و برفتی چمنت شد 

دلبسته‌ی اغیار شدی رنگ حنا دست

آن جامه رنگین و عروسی به تنت شد 

من در غم و اندوی تو در کوه چو فرهاد

آیا که چنان حال مرا این یمنت شد؟

احوال من و این همه رنجور و صبوری 

از نامه و پیغام تو این را ثمنت شد

تو عهد شکستی و به قولت نرسیدی 

رنجور و جیگر سوخته این‌ها حزنت شد

هر سنگ به فریاد زدم نام تو بگرفت 

آیا که همین رفتن تو از وطنت شد.؟

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر