SANYA NEWS
فرهنگی

خاطرات ما رنگ خزان را گرفت

نوشته شده توسط admin در تاریخ 4 حوت 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 43


خاطرات ما رنگ خزان را گرفت

نویسنده: میرا جان امیری

امشب از شدت دلتنگی، دوباره به آلبوم عکس‌های گذشته پناه بردم.

با هر ورق زدن، با هر نگاه دوباره به تصویرها، اشک‌هایم بی‌اختیار جاری شد؛

به یاد آن روزهایی که آرزوی ما رسیدن به دانشکده ادبیات دانشگاه کابل بود.

گاه از صنف آمادگی کانکور فرصتی پیدا می‌کردیم و آهسته، قدم‌زنان، سمت دروازه جنوبی دانشگاه کابل می‌رفتیم.

و نزدیک آب‌کشته فروشی لالا داود، رفت و آمد خود را میان دانشجویان می‌سنجیدیم،

بی‌خبر از آنکه همین روزگار پر از چالش و سختی، روزهای طلایی عمرمان بود.

حال اما سال‌ها گذشته و تنها این شب سیاه و پر از بغض، همراه من مانده است؛

خسته‌کن، یکنواخت و دور از رویاها و آرزوها.

خوشبختی چه بود؟ ما در پی آن دویدیم،

بی‌آنکه بفهمیم خوشبختی واقعی همان روزهای مکتب و شاگردی ما بود؛

روزی که آرزو می‌کردیم زودتر تمام شود تا داستان‌ها و فیلم‌هایی را که در ذهنمان ساخته بودیم، واقعی شوند.

بوی محبت و رفاقت کم‌رنگ شد…

دیگر در کوچه‌های کارته‌سه، بعد از فراغت از مکتب، زیر آفتاب سوزان و عرق‌ریزان، فوتبال بازی نمی‌کنیم.

صدای «پاس کن! گل بزن!» وارث نیست،

و دیگر آهنگ‌های تازه و صدای کاغذپیچ آن در گوشی حامد به گوش نمی‌رسد.

همه چیز رفت… کریم، همه چیز.

تلاش‌های ما بیهوده بود و سرنوشت حکم جدایی را صادر کرد.

به آخر آلبوم که رسیدم، همان تصویر تلخ و آشنای تو بود؛

روزیکه رفتی برای رسیدن به آرزوهایت، دورتر از همه ما، به آن سوی هفت کوه و دریا.

روی برگه‌ی پشت عکس نوشته بودی: «بهار ۱۳۹۵ میایم.»

کریم… حالا از آن روز نه سال گذشته است.

بهارها تکرار آمدند و رفتند، اما هیچ نشانی از تو پیدا نشد.

ما پیر شدیم و دیروز، چقدر نزدیک بود… اما رسیدن به آن دست نیافتنی شد.

دلتنگ بازی‌های فوتبال، دلتنگ مکتب و قدم‌زدن زیر درختان کم‌سایه‌ی کوچه‌های کارته‌سه شدم.

آه! کریم…

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر