SANYA NEWS
فرهنگی

دیدار در سینما پامیر

نوشته شده توسط admin در تاریخ 8 حوت 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 101


دیدار در سینما پامیر

نویسنده: ضیاوالله عابد

ساعت ۰۱:۳۰ پس از ظهر بود. مرد که تازه از دانشگاه به محل کارش رسیده بود، با همان اشتیاق همیشگی لباس عوض کرد و کارش را آغاز نمود. من پشت میز نشسته بودم و بی‌هدف در صفحه‌های اجتماعی پرسه می‌زدم. عرق از تنم جاری بود و خستگی مثل سایه‌ای سنگین همراهم بود. دو شب و یک روز می‌شد که از او بی‌خبر بودم. هر لحظه با خود می‌گفتم: «چه شد؟ حالا چه می‌کند؟»

ناگهان زنگ تلفن سکوت را شکست. شماره‌ای ناشناس بود. با خود گفتم جواب ندهم؛ اما چیزی در دلم گفت: «شاید خودش باشد.» بار دوم که زنگ خورد، تماس را پذیرفتم. گفتم: «بله، می‌شنوم؟»

لحظه‌ای سکوت کرد، بعد آرام گفت: «می‌شنوم.»

صدایش همان صدای آشنایی بود که خستگی را از جانم می‌ربود و آرامش را مهمان دلم می‌کرد. پرسید: «خوبی؟ جانت جور است؟» چند لحظه‌ای احوال‌پرسی کردیم؛ کوتاه اما پر از معنا.

گفت: «همین حالا در سینما پامیر هستم.»

با ناباوری پرسیدم: «چی گفتی؟»

گفت: «در سینما پامیر آمده‌ام.»

در آن لحظه از شدت خوشی نمی‌دانستم چه گفتم. فقط یادم هست که قلبم تند می‌تپید. بعد افزود: «در هوتل لمر نام منتظرت هستم.» و تماس قطع شد.

در محل کار بودم. به همکارانم گفتم کاری در سینما پامیر دارم و باید بروم. پرسیدند: «کی تو را تا آنجا کشانده؟» چیزی گفتم، بهانه‌ای ساختم و با دوچرخه به راه افتادم.

نمی‌دانم مسیر را چگونه پیمودم. انگار فاصله‌ها کوتاه شده بود. وقتی رسیدم، دوباره تماس گرفتم تا جای دقیقش را بپرسم. چند دقیقه بعد همدیگر را پیدا کردیم. آن لحظه هیچ‌گاه از خاطرم نمی‌رود؛ من با شوقی بی‌پایان می‌رفتم و او نیز چنین بود.

او را دیدم که سر بالا کرده و اطراف را می‌نگرد. گفتم: «پیدایت کردم!»

گفت: «کجایی؟ پشت سرت را نگاه کن.»

برگشتم. چشم در چشم شدیم. لبخند زد؛ من هم لبخند زدم. گفتم: «کمی پیش‌تر بیا.» آرام به سویم آمد. فاصله هر لحظه کمتر می‌شد تا آن‌که در یک‌متری هم ایستادیم. سلام کردیم. دستم را دراز کردم؛ او هم دستش را پیش آورد. دست‌هایمان که به هم رسید، گویی جرقه‌ای میانمان دوید. بی‌اختیار دست‌ها را رها کردیم.

دقایقی که گذشت، کوتاه اما عمیق بود. هیچ‌کدام از دیدن دیگری سیر نمی‌شدیم. در همان سکوتِ پرحرف، به چشمان هم خیره بودیم که گفت: «باید بروم؛ چند نفر از دوستانم منتظرم هستند.»

برای دیداری کوتاه، چیزی مهم برایم آورده بود؛ همان را به من سپرد. من هم گفتم: «برو، مردم از کنارمان می‌گذرند.»

خداحافظی کردیم. او به سوی بالا رفت و من به سمت پایین.

دوباره به کار برگشتم؛ اما آنچه در دل من می‌گذشت، هنوز هم برای خودم روشن نیست.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر