SANYA NEWS
اجتماعی

وقتی ملت طرد می‌شود؛ سرگذشت میمونی که عروسک را مادر پنداشت

نوشته شده توسط admin در تاریخ 9 حوت 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 35


وقتی ملت طرد می‌شود؛  سرگذشت میمونی که عروسک را مادر پنداشت

نویسنده: محمد صبور ذکریا سالنگی

روزی در تصویری کوتاه اما تکان‌دهنده، بچه‌میمونی دیده شد که بعد وفات مادرش از طرف گروه خود رانده شده بود. او نه پناهی داشت و نه آغوشی. در بی‌پناهی خویش، به عروسکی بی‌جان چنگ زد؛ آن را بغل کرد، بوسید و گویی می‌خواست از پارچه و پنبه، مادری زنده بسازد.

آن صحنه، تنها روایت اندوه یک حیوان نبود، تمثیلی بود از سرنوشت هر موجود اجتماعی که از جمع خود تنها شود.

وقتی پیوند گسسته می‌شود، جان طردشده ناچار است «بدل» بیافریند، جایگزینی برای مهر، برای امنیت و برای معنا.

آن میمون کوچک، حقیقتی را بی‌آنکه بداند آشکار کرد:

طردشدگی، انسان یا حیوان نمی‌شناسد،  روان را وادار می‌کند که واقعیت را ترک کند و به سایه‌ها پناه ببرد.

اکنون اگر نگاه خود را از آن قفس کوچک به گستره‌ای بزرگ‌تر بدوزیم، پرسشی سهمگین پیش روی ما می‌ایستد:

وقتی یک ملت طرد شود، چه می‌کند؟

ملت نیز همچون آن میمون، موجودی اجتماعی است؛ اما در مقیاسی تاریخی و سرنوشت‌ساز.

ملتی که از درون شکسته شود یا از بیرون رها گردد یا پیوند اعتماد میان مردم و ساختارهایش فرو بریزد، آرام‌آرام دچار همان واکنش می‌شود: جست‌وجوی «عروسک‌ها».

این عروسک‌ها گاه شعارهای پرطنین‌اند.

گاه خاطره‌های افسانه‌ای از گذشته‌ای باشکوه.

گاه قدرت‌هایی که وعده امنیت می‌دهند اما گرمای واقعی ندارند.

گاه هویت‌هایی سخت و تنگ که تنها کارشان پر کردن خلأ است، نه درمان آن.

ملت طردشده برای زنده‌ماندن، ناچار است چیزی را جایگزین کند حتی اگر آن چیز، تنها شبحی از آرامش باشد.

سرگذشت جامعه افغانستان را اگر با نگاهی ژرف بنگریم، نشانه‌های همین الگو را می‌توان دید.

دهه‌ها آشوب، جنگ، فروپاشی نهادها، بی‌اعتمادی‌های انباشته، مهاجرت‌های گسترده و تجربه‌های پی‌درپی رهاشدگی — همه این‌ها همچون لحظه‌هایی‌اند که مادر، فرزند را وا می‌گذارد و می‌رود.

نه یک‌بار، که بارها.

در چنین فضایی، جامعه به‌جای آنکه بر بستر آرام اعتماد و همبستگی رشد کند، در جست‌وجوی جانشین‌های شتاب‌زده برمی‌آید.

گاه به قدرت‌های بیرونی چشم می‌دوزد.

گاه به روایت‌های سخت و مطلق پناه می‌برد.

گاه گذشته را به اسطوره بدل می‌کند تا حال را تاب آورد.

گاه امید را نه در ساختن، بلکه در انتظار نجاتی ناگهانی می‌جوید.

این‌ها همه همان عروسک‌هایی‌اند که ملتی زخمی در آغوش می‌گیرد؛ نه از سر انتخاب آزاد، بلکه از سر نیاز به بقا.

بزرگ‌ترین خطر طردشدگی یک ملت، فقر یا ویرانی ظاهری نیست.

خطر راستین آن‌جاست که جامعه کم‌کم «بدل‌ها» را به جای حقیقت بپذیرد.

وقتی عروسک، مادر پنداشته شود، بازگشت به واقعیت دشوار می‌گردد.

جامعه‌ای که بارها رها شده باشد، به تدریج یاد می‌گیرد به هیچ آغوشی اعتماد نکند.

و بی‌اعتمادی، آرام‌ترین و در عین حال ژرف‌ترین ویرانگر تاریخ است.

زیرا بی‌اعتمادی، پیش از آنکه شهرها را ویران کند، دل‌ها را از هم جدا می‌سازد.

اما این تمثیل تنها هشدار نیست؛ روزنه‌ای از فهم نیز هست.

آن میمون کوچک، اگر مادری واقعی می‌داشت، هرگز به عروسک دل نمی‌بست.

جایگزین‌ها، زاده کمبودند، نه انتخاب.

پس اگر جامعه‌ای بخواهد از چرخه طردشدگی رهایی یابد، راه آن در شکستن عروسک‌ها نیست، بلکه در بازسازی پیوندهای واقعی است:

اعتماد واقعی، همبستگی واقعی، مسئولیت‌پذیری واقعی و احساس تعلقی که ساختگی نباشد.

ملت‌ها زمانی نیرومند می‌شوند که دیگر ناچار نباشند گرما را از اشیای بی‌جان بجویند.

سرگذشت آن میمون، تصویری کوچک از حقیقتی بزرگ بود:

هیچ موجودی با طردشدگی شکوفا نمی‌شود.

نه فرد، نه جامعه، نه ملت.

و شاید پرسش اصلی برای افغانستان و برای هر جامعه زخمی این باشد:

آیا هنوز عروسک را در آغوش داریم یا زمان آن رسیده که دوباره پیوندی زنده بسازیم؟

زیرا آینده، نه در آغوش بدل‌ها، بلکه در بازگشت به واقعیت شکل می‌گیرد.

با مهر فراوان

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر