SANYA NEWS
فرهنگی

یادداشت روز

نوشته شده توسط admin در تاریخ 13 حوت 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 71


یادداشت روز

نویسنده: دریا نشاط

حرف برای نوشتن بیشتر از آن چیزی دارم که در این صفحه جا شود.

اما امروز هر قدر قلم را برداشتم و خواستم بنویسم، تا نصف کاغذ نوشتم و دوباره همه را خط‌خطی کردم. انگار هر واژه قبل از آن‌که کامل شود، زیر بار سنگینی دلم فرو می‌ریزد.

امروز حس می‌کنم درونم شبیه همان کاغذ خط‌خورده است؛

پر از جمله‌های ناگفته و  نیمه‌کاره

پر از حرف‌هایی که جرأت تمام شدن ندارند. در ذهنم بیشتر جای باز می‌کند میچرخد و می‌چرخد زیر بار سنگین ساکتم میکند 

خواستم بنویسم از دلتنگی‌ای که مثل سایه دنبال من می‌آید نمیدانم دلم برای چی چیزی تنگ است از شب‌هایی که طولانی‌تر از همیشه‌اند و سکوت‌شان بلندتر از هر فریادی. از خستگی‌ای که فقط جسمی نیست و به استخوان روح می‌رسد. اما هر بار که نزدیک شدم حقیقت را بی‌پرده بنویسم، اشک مجال نداد.

بعضی روزها آدم احساس می‌کند هیچ‌کس حالش را نمی‌فهمد، حتی نزدیک‌ترین‌ها. لبخند می‌زنی، سر تکان می‌دهی، حرف‌های عادی می‌زنی، اما درونت آرام‌آرام فرو می‌ریزد. انگار بخشی از تو هر روز کم‌تر می‌شود، بدون اینکه حرفی بزنی و شکایتی کنی 

امروز وقتی کاغذ را نگاه می‌کردم، با خودم گفتم چرا نوشتن این‌قدر سخت شده؟

قبلاً کلمات تنها پناهم بود.

اما حالا خود کلمات هم سنگین‌اند.

شاید چون هر جمله‌ای که می‌نویسم، مرا دوباره به همان دردها برمی‌گرداند. به همان لحظه‌هایی که خواستم قوی باشم اما فقط وانمود کردم. به همان روزهایی که مجبور شدم سکوت کنم، در حالی که درونم فریاد می‌کشید.

گاهی حس می‌کنم دلم شبیه شهری‌ست که بعد از طوفان، هنوز گرد و خاک در هوایش مانده. هیچ‌چیز سر جای خودش نیست، اما همه وانمود می‌کنند که اوضاع عادی است. و من در میان این وانمود کردن‌ها، بیشتر خسته می‌شوم.

و دنبال سکوت تنهایی میگردم تا خودم را جمع کنم اما نمی‌شود فقط میدانم هیچ چیز خوشحال کننده نیست زندگی طوری عجیبی جبری می‌گذرد 

امروز خط‌خطی کردن‌ها بیشتر از نوشتن بود. هر بار که جمله‌ای را پاک می‌کردم، انگار بخشی از خودم را خاموش می‌کردم. شاید ترس از قضاوت، شاید ترس از شکستن، شاید فقط ناتوانی از تحمل دوباره‌ی آن همه احساس.

دلم می‌خواست بنویسم که گاهی چقدر تنها می‌شوم؛ حتی در میان جمع. که بعضی شب‌ها چقدر دلم می‌خواهد فقط یک نفر بی‌آن‌که بپرسم، بگوید: می‌دانم سخت است. اما سکوت سهم من بوده، و عادت کرده‌ام درد را آهسته و بی‌صدا با خودم  حمل کنم.

امروز نتوانستم ادامه بدهم. نه چون حرف نداشتم، بلکه چون درد بیش از حد بود. بعضی حرف‌ها وقتی روی کاغذ می‌آیند، واقعی‌تر می‌شوند، و من شاید هنوز آماده‌ی این واقعیت نیستم.

اما با همه‌ی این‌ها هنوز صفحه را دور نینداخته‌ام. هنوز قلم را شکسته نگذاشته‌ام. شاید همین نشانه‌ی کوچکی باشد از این‌که در دل این همه اندوه، هنوز چیزی در من مقاومت می‌کند.

شاید فردا بتوانم آن‌چه امروز خفه شد را بنویسم.

شاید فردا اشک‌ها کمتر مانع شوند.


جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر