SANYA NEWS
فرهنگی

فریادی که نشنیده ماند

نوشته شده توسط admin در تاریخ 14 حوت 1404
آخرین بروزرسانی توسط admin در تاریخ 31 حمل 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 139


فریادی که نشنیده ماند

نویسنده: آثنا شاهین 

بخش نخست

صدای انفجار آنقدر نزدیک بود که خانه را تکان داد…

زود از جایم بلند شدم و کلکین را باز کردم. دود سیاهی از آسمان بالا می‌رفت؛ انگار کابل در هیاهوی فریادها غرق شده بود.

عاجل به سمت تلویزیون رفتم تا از خبرهای مربوط به این رویداد باخبر شوم، اما متأسفانه برق رفته بود.

نگران شدم، چون پدرم برادرم و سمیر در بازار بودند. فوری موبایل را برداشتم و با پدرم تماس گرفتم تا از احوال‌شان جویا شوم. خوشبختانه آن‌ها از منطقه حادثه دور بودند. تنها نگرانی من سمیر بود؛ وقتی با شماره‌اش تماس گرفتم جواب نداد و این دلهره و نگرانی مرا دوچندان کرد. دست و پایم کم‌کار شده و دلشوریم بیشتر شده بود.

برای خاله قدسیه تماس گرفتم. بعد از چند بار زنگ خوردن، بالاخره جواب داد:

بله! فرزانه دخترم، خوب هستی؟

فرزانه: شکر خاله جان، من خوبم. سمیر کجاست؟ زنگ زدم جواب نداد. می‌دانی کجاست؟

خاله قدسیه: خانه است. چند ساعت پیش آمد، خسته بود و خوابیده. خیرت بود دخترم؟

فرزانه: خیرت است خاله جان. امروز انفجار شده بود؛ به خاطرش دلم نگران بود.

خاله قدسیه: الله! خدا رحم کند. شکر که سمیر به وقتش آمده بود و چقدر خانواده ها داغدار شده باشد ای وای خدا رحم کند به حال این مردم.

فرزانه: هزار شکر خاله جان، آمین؛

خوب فعلاً وقت خوش، خاله جان. بعداً با تو تماس می‌گیرم. نزدیک شام است، می‌روم چیزی آماده کنم.

خاله قدسیه: خدا حافظ دخترم.

فرزانه: خدا حافظ…

دلم آرام گرفت و به سمت آشپزخانه رفتم، چون هوا کم‌کم تاریک می‌شد. پدرم و بهرام تا نیم ساعت دیگر از سر کار می‌آمدند.

شب شد و غذا و دسترخوان را آماده کردم. همه دور هم، مانند شب‌های دیگر، از اتفاقات روزمره به یکدیگر سوال و جواب داشتیم؛ اما این شب عادی نبود. نوعی دلهره در دل من موج می‌زد، گویا اتفاقی در حال وقوع است.



جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر