SANYA NEWS
فرهنگی

وقتی بوی سیب، خاطره مادر را زنده کرد

نوشته شده توسط admin در تاریخ 23 حوت 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 92


وقتی بوی سیب، خاطره مادر را زنده کرد

نویسنده: دریا نشاط

شب بعد از شام با مامان حرف زدم.

چند دقیقه بیشتر طول نکشید اما همان چند دقیقه کافی بود تا دلم دوباره راه خانه  و خاطره را بگیرد.

وقتی تماس قطع شد گوشی هنوز در دستم بود. چند لحظه همان‌گونه  نگهش داشتم انگار اگر زود رهایش کنم، آخرین رد صدای مامان هم از زندگی‌ام پاک می‌شود.

صدایش هنوز در گوشم بود.

همان صدای آرامی که همیشه می‌گفت:

خسته نباشی بچیم… غذا خوردی؟ چیزی بیارم ؟

غذا آنجا ماندم بگیر ....

خانه آرام  بود اما در دلم غوغایی برپا شد.

به برادرم گفتم:

بریم بیرون یک دور  بزنیم این اطراف … شاید حال و هوای مان تبدیل  شد.

با برادرم آماده شدیم هوا خیلی گرم بود از خانه بیرون شدیم 

راه افتادیم. مقصد خاصی نداشتیم که کجا باید برویم 

خیابان‌ها نیمه‌روشن بودند و آدم‌ها هرکدام در مسیر خودشان می‌رفتند.

ما فقط قدم می‌زدیم…

بی‌آنکه بدانیم دنبال چه می‌گردیم.

رسیدیم به یک میوه‌فروشی.

برادرم گفت:

چیزی نمی‌خوای بخریم؟

گفتم چیزی دوست ندارم اگر میخواهی 

بریم یک نگاه بندازیم. دلت خواست بگیر.

وارد  دکان شدیم.

بوی میوه‌های تازه در هوا پیچیده بود.

رنگ‌های سرخ و زرد و سبز در قفسه‌ها کنار هم نشسته بودند.

اما میان آن همه رنگ چشمم یک‌باره افتاد به صندوق سیب‌ها.

سیب‌ها سرخ و زرد بودند.

چندان براق نبودند، اما بویشان آشنا بود.

همان بویی که سال‌ها در خانه‌ی ما می‌پیچید.

درست مثل آن وقت‌ها که از دانشگاه برمی‌گشتم.

مامان همیشه برایم سیب می‌چید.

نه یکی، نه دو تا…

یک سبد کامل.

چون می‌دانست کل روز چیزی نمی‌خورم.

می‌گفت:

بخور بچیم… خستگیت رفع می‌شود 

اینها را  خودم از باغ چیدم.

ما هیچ‌وقت سیب نمی‌خریدیم.

درخت‌های باغ‌مان پر از سیب بود.

شاخه‌ها زیر وزن میوه خم می‌شدند.

فصل پاییز که می‌رسید، بوی سیب و خاک نم‌زده در خانه می‌پیچید.

مامان با حوصله سیب‌ها را می‌شست، برقشان می‌انداخت و در سبد می‌چید.

بعد سبد را گوشه‌ی اتاق می‌گذاشت

تا وقتی از راه می‌رسم

دستم به آن برسد.

من هم همیشه یکی از آن سیب‌ها را برمی‌داشتم.

نه همیشه از سر گرسنگی…

گاهی حتی وقتی سیر بودم هم می‌خوردم.

شاید عادت شده بود.

یا شاید دلم نمی‌آمد 

محبت مامان

دست‌نخورده بماند.

چون طعم آن سیب‌ها فقط طعم میوه نبود.

طعم خانه بود.

طعم آرامش بود.

طعم آغوش مادری بود که می‌دانست

دخترش از یک روز طولانی برگشته است.


حالا اما…


نه آن باغ هست

نه آن سبد

و نه آن دست‌هایی که سیب‌ها را برایم می‌چید.

حالا فقط خاطره مانده است.

دستم را بردم سمت سیب‌ها.

به برادرم چیزی نگفتم.

فقط یکی را برداشتم.

سنگین بود…

نه از وزن خودش

بلکه از خاطره‌هایی که ناگهان در دلم بیدار شده بودند.

چند لحظه در دستم نگهش داشتم.

گویا  یک سیب نه 

بلکه تکه‌ای از گذشته را گرفته باشم.

با خودم آرام گفتم:

بخور…

شاید خستگیت رفع شود 

اما خوب می‌دانستم

خستگیِ راه نیست که در جانم مانده…

خستگی دلتنگی است.

و بعضی خستگی‌ها را

هیچ میوه‌ای

هیچ خیابانی

و هیچ قدم زدنی درمان نمی‌کند…

مگر صدای مادر.


جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر