SANYA NEWS
فرهنگی

ماه و خاطرات ارغوان

نوشته شده توسط admin در تاریخ 26 حوت 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 58


ماه و خاطرات ارغوان

نویسنده: میرا جان امیری

کابل — ۱۴۰۴/۱۲/۲۵

امشب ماه کامل شده و خود را زیبا آراسته است. ابرها اطرافش را گرفته‌اند و مرا دوباره به سفر گذشته‌ها می‌برد؛ همان خاطراتی که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد و آن زیبایی‌ها دیگر مسیر خود را نخواهند یافت.

چون آن گل‌های مرسل کنار پیاده‌روهای سرک دانشگاه کابل تا کوته‌سنگی ویران شده‌اند و دیگر تصویر روزهای گذشته را ندارند؛ تازه نقشهٔ سرک نیز تغییر کرده است.

من هم حالا تا نیمه‌های شب نشسته‌ام و با ماه، یاد و خاطرات تو را قصه می‌کنم. این تو هستی که امشب خواب را از چشمان من ربوده‌ای و این بیداری تا سپیده‌گاه و خیره‌شدن ماه ادامه خواهد داشت.

منم و ماه امشب، و قصهٔ خاطرات تو که هیچ‌گاه از ذهنم دور نخواهد شد.

گاه به فکر فرو می‌روم و تو را حتا در دنیایی ابدی، فراموش‌ناشدنی می‌بینم. این گل بابونهٔ خشک‌شده که در لای کتابچهٔ یادداشت‌هایم مانده، از جمله یادگارهای تو است؛ گلی که هر برگ و ورقش بوی تو را می‌دهد. من این را دوست دارم و همیشه با خود خواهم داشت.

ارغوان! تو در همهٔ داشته‌های من جا گرفته‌ای و رنگ گرفتن قلم من نیز همه مدیون تو است.

حالا تازه نزدیک صبح شده و در تمام این مدت، لحظه‌ای از یاد و خاطرات تو جدا نشده‌ام. این یادها مرا بیشتر زمین‌گیر و افسرده می‌کند. با دیدن دوبارهٔ این گل بابونهٔ خشک، هوای بهاری پغمان در سرم افتاده و تصمیم دارم این روزم را در درهٔ پغمان آغازگر شوم.

مکانی پایین‌تر از قصر پغمان، سرک مسیر رفت‌وآمد بند قرغه؛ همان مکانی که در گرمی‌های تابستان، دختران و پسران قد و نیم‌قد می‌نشینند و در انتظار سیاحین می‌مانند تا داشته‌های خود را برای‌شان به فروش برسانند.

من به یاد همان روزگار افتادم که تو با شوق گرفتن آن گل‌سرهای ساختهٔ دست دخترک چشم‌آبی می‌رفتی. همین چند دقیقه‌ای پیش به حرکت شدم، تا در این فصل بهار دوباره بتوانم، دست‌کم یاد و خاطرات آن لحظات را زنده کنم.

اما می‌دانم آن دخترک چشم‌آبی دیگر نیست؛ او بزرگ‌تر شده و شاید مثل تو به کجایی از این کرهٔ خاکی رفته باشد.

با این‌همه، حتماً دخترکان دیگری خواهند بود که گل‌سرهای زردرنگ ساخته باشند و من آنرا برایت خریده و با همین نامه بفرستم.

امیدوارم این بار بتوانم پاسخ نامه‌های پیشین خود را نیز همراه با جواب این نامه از سوی تو داشته باشم.

اکنون ساعت ۹:۴۵ صبح است. من در گوشه‌ای از بازار میوه‌فروشان نشسته‌ام، تازه چند دخترکان خورد سن از میان قریه بالا به سمت بازار میایند و انتظار میکشم تا آمده و چند تکه از گل‌سرهای زرد را با این نامه در پاکت گذاشته‌ برایت بفرستم؛ و باز هم آرزوی من همین است که دست‌کم جوابی این نامه را از تو داشته باشم.

امشب تو را به خوبی نسبت به ماه کردم 

تو خوب‌تر ز ماهی من اشتباه کردم

دوشینه پیش رویت آیینه را نهادم

روز سفید خود را آخر سیاه کردم

هر صبح یاد رویت تا شام گه نمودم

هر شام فکر مویت تا صبح گاه کردم

تو آن چه دوش کردی از نوک غمزه کردی

من هر چه کردم امشب از تیر آه کردم

صد گوشمال دیدم تا یک سخن شنیدم

صد ره به خون تپیدم تا یک نگاه کردم

چون خواجه روز محشر جرم مرا ببخشد

گر وعده عطایش عمری گناه کردم

من هر غزل که گفتم در عاشقی فروغی

یک جاگریز آن را بر نام شاه کردم

«فروخی بسطامی»

با حرمت


جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر