SANYA NEWS
فرهنگی

حکم عشق سنگسار بود

نوشته شده توسط admin در تاریخ 4 حمل 1405
آخرین بروزرسانی توسط admin در تاریخ 27 حمل 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 44


حکم عشق سنگسار بود

نویسنده: میرا جان امیری 

بهرام روزگار کودکی‌اش را در دهکده‌ی کوچک‌شان در نزدیکی حومه‌های شهر سپری کرد. سپس همراه خانواده به مرکز شهر کوچیدند؛ جایی که پدرش شغلی مناسب یافت و زندگی‌شان رنگ آرامش گرفت. اعضای خانواده‌شان به پنج نفره میرسید: پدر، مادر، بهرام، برادرش مدثر و خواهرشان سماع. بهرام و مدثر همصنفی بودند و شانه‌به‌شانه با هم قد میکشیدند.

سال‌ها با تلاش و زحمت گذشت تا سرانجام به آخرین سال مکتب رسیدند. هر دو شامل صنف آمادگی کانکور شدند و با امیدهای بزرگ خود را برای آزمونی سرنوشت‌ساز آماده کردند.

پس از فراغت، کارت اشتراک کانکور را گرفتند و چند روز بعد در امتحان شرکت نمودند. حوزه‌ی امتحان‌شان در دانشگاه تخار بود و هر دو با جدیت آزمون را سپری نمودند. انتخاب‌های‌شان متفاوت بود؛ بهرام آرزوی معلم‌شدن را در سر داشت و رشته‌ی تعلیم و تربیه را برگزید، در حالی که مدثر سودای داکتر شدن در سر داشت و طب معالجوی دانشگاه کابل را هدف قرار داده بود.

در این میان، سماع، خواهرشان پس از ختم مکتب، از ادامه‌ی تحصیل بازماند. خانواده‌اش اجازه شرکت در کانکور را ندادند و خیلی زود به خواستگاری پسر عمه‌اش پاسخ مثبت داده شد. چندی بعد، او وارد زندگی مشترک شد.

مدتی انتظار برای نتایج کانکور به درازا کشید تا اینکه روز موعود فرا رسید. هر دو برادر به یک انترنت‌کلپ نزدیک خانه رفتند و نتیجه را دیدند؛ تلاش‌های‌شان بی‌ثمر نبود. بهرام به رشته‌ی دلخواهش در تخار راه یافت و مدثر نیز به آرزویش در کابل رسید. مسیر زندگی‌شان از هم جدا شد.

چند روز بعد، هر کدام در دانشگاه خود ثبت‌نام کردند. درس‌ها آغاز شد و حلقه‌های تازه‌ای از دوستان شکل گرفت. بهرام، جوانی کم‌حرف، مهربان و احساساتی بود؛ سکوت را به پرگویی ترجیح می‌داد.

در صنف او دختری بود به نام ماه‌بیگم؛ دختری با چشمان بادامی، چهره‌ای آراسته و ذهنی درخشان که همیشه شاگرد اول صنف بود. بهرام، آرام‌آرام شیفته‌ی گفتار و رفتار او شد. این دلبستگی روز به روز عمیق‌تر گردید و ماه‌بیگم نیز از این احساس بی‌خبر نماند. آشنایی‌شان شکل گرفت و دریچه‌ای به سوی عشق گشوده شد.

اما زمان بی‌رحمانه گذشت. روزهای دانشگاه رو به پایان بود و نگرانی برای آینده، سایه سیاه را بر دل‌شان انداخته بود. پدر ماه‌بیگم کبیر، مردی سخت‌گیر و لجوج بود؛ کسی که تصمیمش قابل تغییر نبود.

پس از فراغت، هر دو در جستجوی کار برآمدند تا بتوانند آینده‌ای مشترک بسازند. تصمیم گرفتند شتاب نکنند و راهی بیابند تا خانواده‌ی ماه‌بیگم را راضی سازند. سرانجام هر دو معلم شدند و زندگی آرامی را آغاز کردند و همه چیز خوب پیش می‌رفت…

اما این آرامش دیری نپایید…

چندی بعد، خواستگاری برای ماه‌بیگم آمد. خانواده‌اش بدون درنگ رضایت دادند، اما ماه‌بیگم مخالفت کرد. پدرش کبیر با خشم گفت:

«چه بخواهی چه نخواهی، تو را به همان خانه می‌دهم.»

آن شب، ماه‌بیگم با چشمانی اشک‌بار به بهرام زنگ زد و با صدایی لرزان گفت:

«اگر امشب مرا با خود نبری، برای همیشه از دستم می‌دهی…»

تماس قطع شد و نگرانی بر دل بهرام جا گرفت.

بعد، بهرام تماسش را با ماه‌بیگم برقرار کرد و خود را پس از تماس با ماه‌بیگم پشت دروازه با عجله رساند. ماه‌بیگم، با دلی لرزان، چند لباسش را برداشت و آهسته از خانه بیرون شد. آن دو، در تاریکی شب، به سوی ایستگاه موترهای کابل رفتند.

با ندای الله اکبر اذان صبح، سفرشان آغاز شد.

نزدیکی‌های عصر چهارشنبه به کابل رسیدند؛ خسته اما امیدوار. اما هنوز نفسی تازه نکرده بودند که توسط افرادی ناشناس محاصره شدند. یکی از همسفران‌شان در موتر رفیق کبیر پدر ماه‌بیگم بود که پنهانی این ماجرا را به خانواده‌ی ماه‌بیگم خبر داده بود.

آن دو دستگیر شدند…

شبی سرد را در نظارت‌خانه گذراندند و فردای آن روز به تخار بازگردانده شدند. جرم‌شان تنها یک چیز بود: دوست داشتن.

پس از جمع شدن مردم، حکمی بی‌رحمانه صادر شد، سنگسار.

نیم ساعت طول نکشید، براینکه صداها خاموش شود…

و عشق، مظلومانه، زیر سنگ‌ها دفن گردید.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر