SANYA NEWS
فرهنگی

از مکتب تا مهاجرت؛ قصه‌ی آرزوهای خاکسترشده

نوشته شده توسط admin در تاریخ 6 حمل 1405
آخرین بروزرسانی توسط admin در تاریخ 29 حمل 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 75


از مکتب تا مهاجرت؛ قصه‌ی آرزوهای خاکسترشده

نویسنده: ناهید جسور

دلم می‌خواهد بعضی خاطره‌ها را دوباره زندگی کنم

حتا اگر فقط برای چند دقیقه باشد. 

روزهایی که بدون هیچ تشویشی از خواب بیدار می‌شدم، بوی نان گرم که مادرم با دستانش آماده می‌کرد را استشمام می‌کردم، چشمم به مادرم می‌افتاد که مصروف آماده کردن صبحانه بود، یا صدای پدرم که با مهربانی و کمی تند می‌گفت

چرا هنوز خواب هستید؛ وقت مکتب شده است؟ 

دلم برای دیدار دوستانم تنگ شده است، برای آن روزهایی که لباس‌هایم را با هزار شوق می‌پوشیدم، بدون ترس و بدون محدودیت همراه دوستانم به طرف مکتب می‌رفتم

هوای گرم و آفتاب سوزان هم مانع شوق ما نمی‌شد، 

با خنده از ته دل و شور شوق کودکانه، راه می‌رفتیم قصه هایمان شرین بود 

و فکر می‌کردیم دنیا همین لحظه‌های ساده است.

اما کمی هم شوقِ این را می‌کردیم کاش زوتر بزرگ شویم مکتب دانشگاه را تمام کنیم فکر کردن به آینده هم‌ شوق مان را بیشتر می‌کرد. 

اما بی خبر ازین که سرنوشتی سیاه در انتظار ما هست و ظالمان و جاهلانی میایند آروز هایمان را به خاکستر تبدیل می‌کنند. 

حالا می‌گویم کاش زمان به عقب برمی‌گشت تا بازهم زندگی را زندگی می‌کردیم، 

واقعن نمی‌دانم از کدام خاطره‌ها بگویم، 

از کدام روزهایی که به یاد آوردنش قند دلم آب می‌شود. 

روزهایی که خوشبختی ساده‌ بود، روزهایی که بدون ترس می‌خندیدم، از ته دل 

در کنار خانواده و دوستان شاد بودیم، حالا فقط خاطره هایش مانده است، خاطره هایی‌که به یادش می افتم 

میگویم کاش زمان به عقب برگردد، بیشتر روز ها دقیقه هارا لذت میبردیم! 

و ای کاش این اجنبی ها نمی آمدن، همه آواره دور از کلبه هایمان نمی‌شدیم، 

نمی‌دانم روزی خواهد رسید با آرامش کنار اعضای فامیل و دوستان مان بخندیم و بی‌خیال همه دغدغه های زندگی شویم.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر