SANYA NEWS
فرهنگی

مهاجرت؛ رویا و آغوش خاک

نوشته شده توسط admin در تاریخ 14 حمل 1405
آخرین بروزرسانی توسط admin در تاریخ 26 حمل 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 63


مهاجرت؛ رویا و آغوش خاک

نویسنده: میرا جان امیری 

مردم دسته‌دسته راه مهاجرت در پیش می‌گرفتند و فقر به آخرین حد خود رسیده بود. هیچ‌کس با شکم سیر سر بر بالین نمی‌گذاشت، جز همان طبقه‌ای که بر مسند قدرت تکیه زده بود.

حمید تازه پشت لب سیاه کرده بود؛ نوجوانی که هنوز دست‌وپایش تازه جان گرفته بود، اما سایه‌ی سنگین فقر از بام خانه‌شان کنار نمی‌رفت.

پدرش، مجید، دو زن داشت. از همسر اولش، گل‌پری، سه پسر و دو دختر، و از همسر دومش، ثمرگل، مادر حمید، دو پسر و پنج دختر. 

اما با مرگ گل‌پری به علت مبتلا شدن به مرض ناعلاج سرطان، بار سنگین زندگی بر دوش ثمرگل افتاد؛ باری شد، فراتر از توانش.

فرزندان یکی‌یکی بزرگ می‌شدند، اما هیچ‌کدام آن‌گونه که باید، به سرانجامی برسند، نرسیدند.

مجید که مامور در یکی از نواحی شهرداری کابل بود، با معاش ناچیزش نمی‌توانست پاسخگوی نیازهای خانواده باشد. ناگزیر، پسران نوجوانش را به کارهای شاقه فرستاد.

هر صبح برای لقمه‌ای نان از خانه بیرون می‌رفتند و شامگاه، خسته و گاه دست‌خالی بازمی‌گشتند.

روزهایی بود که فقط یک وعده نان می‌خوردند، آن هم نیم‌شکم.

این، داستان تنها در یک خانواده نبود؛ روایت تلخ اکثریت مردم آن زمان بود.

در آن سوی ماجرا، گروه‌ها و حزب‌ها پس از شکست شوروی، به جای همدلی، درگیر تعصب و قدرت‌طلبی بودند. مردم ماندند و فقر و ناامیدی…

و چاره‌ای جز رفتن دیگر راه نبود.

حمید از شدت ناچاری همراه دوستش آصف، تصمیم گرفتن راهی ایران شوند.

با کمک پدر آصف یک قاچاقبر را جستجو نموده و پس از چند روز به هرات رسیدند و از آن‌جا، شبانه از مرز ایران گذشتند. پس از ساعت‌ها پیاده‌روی، به مشهد رسیدند و بعد از گرفتن نفس تازه، راه تهران را در پیش گرفتن.

مدتی کوتاه برای رفع خستگی راه، در خانه‌ مامای آصف ماندند و پس از جستجو و معرفی شان توسط مامای آصف در یکی از کارخانه‌های کلچه‌پزی مشغول کار شدند. شش ماه از روزگار مهاجرت شان  گذشت. با همان دستمزد اندکی که بدست میاوردند برای حل مشکلات ارتزاقی خانواده‌هایشان کافی بود.

بعدها همینکه بیشتر با مردم و شهر آشنا شدن در یکی از کارخانه‌های مبل‌سازی کار خوب پیدا کردند.

کم‌کم زندگی‌شان سامان گرفت و خانواده‌هایشان دیگر گرسنه سر بر بالین نمی‌گذاشتند.

سه سال از این ماجراجوی مهاجرت گذشت…

اما رویای بزرگ‌تر در دلشان زنده بود: رسیدن به اروپا.

پس از جستجو و جور آمد با یکی از قاچاقبران ایرانی مقصد و هدف اروپا را در پیش گرفتند.

سفر پس از گذشت یک ماه از  فصل پاییز آغاز شد؛ از مرزها، از کوه‌ها، از دریا با زحمات وافر گذشتند

تا رسیدند به آتن، پایتخت یونان.

قاچاقبر آنها را پس از ورود به یونان به یکی از اپارتمان هایکه هشت‌طبقه‌ داشت؛ مستقر نمود.

اما نمیدانستند که سرنوشت هولناکی در آنجا انتظار شان را می‌کشید.

در طبقه‌ی ششم همان اپارتمان، سه مرد افغانستانی دیگر نیز زندگی می‌کردند.

پس از چند روز رفت‌وآمد شان، گفتگو و چرب‌زبانی؛ حمید و آصف کم‌کم به آن‌ها عادت کردند.

آن‌ها ظاهراً هم‌زبان و وطندار گفته به بهانه‌ی شب‌نشینی، در یکی از شب‌ها داروی بیهوشی را در نوشیدنی‌های شان ریختند.

چند ساعت بعد، وقتی به هوش آمدند، خود را بسته در میان ریسمان و زنجیر یافتند؛

در اتاقی ناآشنا…

همان‌هایی که چند روز پیش با آن‌ها رفت‌وآمد داشتند،

این‌بار از حمید و آصف سی هزار دالر در بدل آزادی‌شان درخواست داشتن؛

پولی هنگفتی که از توان خانواده‌های‌شان خارج بود.

از آن‌ها خواستند با خانواده تماس بگیرند و هرچه زودتر پول را آماده کنند.

حمید به ظاهر قبول کرد؛ فقط خواست دست‌های‌شان باز کند.

آن‌ها این درخواست را پذیرفتند…

و همین مسئله در ذهن حمید روزنه‌ای برای نجات تبدیل شد.

با یک نگاه کوتاه و اشاره‌ای به آصف،

ناگهان به‌سوی کلکین دوید

و در یک لحظه، خود را از پنجره به پایین پرتاب کرد…

پس از فریاد کوتاه،

همه‌جا در سکوت فرو رفت.

اختطاف‌چی‌ها با عجله به پایین نگاه کردند؛

پیکر خون‌آلود حمید بر زمین افتاده بود.

با صدایی لرزان گفتند:

«مُرد… مُرد… زود برویم!»

و همه پا به فرار گذاشتند.

آصف، مات و مبهوت، خود را به پنجره رساند،

نگاهی به پیکر بی‌جان رفیقش انداخت…

فریادی کشید و در اثر برخورد سرش با کناره‌ی پله‌ی کلکین،

بر زمین افتاد و از هوش رفت…

چند روز بعد، پیکر بی‌جان حمید، با تمام آرزوهایش، در همان‌جا به خاک سپرده شد.

آصف، با دلی آکنده از اندوهِ حمید، به ایتالیا پناهنده شد

و این راه را تنها به پایان رساند و رویاهایش با از دست رفتن جانی، جان گرفت.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر