SANYA NEWS
فرهنگی

عشق جایگاه نمی‌شناسد

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 26 ثور 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 56


عشق جایگاه نمی‌شناسد

نویسنده: حیدر بخشی

عشق، هنگامی که از اختیار عقل بیرون شود، دیگر مقام، ثروت و جایگاه را نمی‌شناسد. عاشق اگر پادشاه باشد یا گدای بی‌نوا، باز هم دلش در پی معشوق است. چشم عاشق تنها زیبایی معشوق را می‌بیند و دیگر هیچ چهره‌ای در نظرش آن جلوه و درخشش را ندارد. دل عاشق فقط یک تن را برمی‌گزیند و همه جهان را در برابر او ناچیز می‌بیند.

گاه اتفاق می‌افتد که عاشق در جایگاهی بلندتر قرار دارد و معشوق در مرتبه‌ای پایین‌تر؛ اما همین عاشقِ صدرنشین، در برابر معشوق خویش سر فرود می‌آورد و دلش اسیر کسی می‌شود که از نگاه مردم هم‌رتبه او نیست. در داستان‌های سلطان محمود غزنوی و ایاز و نیز در قصهٔ حضرت یوسف و زلیخا می‌توان دید که عشق، مرز مقام و قدرت را درهم می‌شکند.

محمود غزنوی که هزاران غلام داشت

عشق چنین کرد که غلام غلام شد

می‌گویند سلطان محمود، که پادشاهی نیرومند و کشورگشا بود و سرزمین‌های بسیاری را فتح کرده بود، غلامی داشت به نام ایاز؛ غلامی زیبارو، باهوش و خوش‌فهم. ایاز چنان دل سلطان را برده بود که محمود بیشتر وقت خود را با او می‌گذراند و در هر کار به او اعتماد می‌کرد. این رفتار برای بسیاری از درباریان خوشایند نبود. آنان با خود می‌گفتند که چگونه ممکن است پادشاهی با آن عظمت، چنین دلبسته غلامی شود.

روزی یکی از درباریان که شاعر نیز بود، پس از ستایش سلطان، با احتیاط گفت: «ای پادشاه، بهتر است این غلام را کمتر در حضور مردم کنار خود بنشانی؛ زیرا بیم آن می‌رود که مردم زبان به بدگویی باز کنند و آبروی سلطنت آسیب ببیند.»

اما سلطان در پاسخ گفت: «به خدا سوگند که علاقه من به ایاز از سر شهوت و هوس نیست، بلکه عشقی پاک و صادقانه است. من در وجود او صفا، وفاداری و حقیقتی می‌بینم که روحم را آرام می‌کند. هرگاه او را می‌بینم، گویی آینه‌ای از زیبایی الهی را مشاهده می‌کنم.»

روزی سلطان همراه یارانش برای شکار به صحرا رفت. در میان راه، کاروانی را دیدند که از دور می‌گذشت. سلطان چند تن از نزدیکان خود را فرستاد تا از حال کاروان خبر بیاورند؛ اینکه از کجا آمده‌اند، به کجا می‌روند و چه کالاهایی همراه دارند. آنان رفتند، اما وقتی بازگشتند، پاسخ درستی نداشتند و بسیاری از سخنان کاروانیان را فراموش کرده بودند.

سپس سلطان، ایاز را فرستاد. ایاز با دقت و ادب نزد کاروان رفت و پس از مدتی بازگشت. سلطان از او پرسید: «از کجا آمده‌اند و به کجا می‌روند؟»

ایاز پاسخ داد: «از چین آمده‌اند و راه شام را در پیش دارند.»

سلطان پرسید: «چه کالاهایی با خود دارند؟

ایاز گفت: «دارایی فراوانی ندارند؛ تنها چند پارچه و کالای اندک همراه آنان است.»

آن‌گاه سلطان رو به مخالفان ایاز کرد و گفت: «شما پیوسته از غلام من بدگویی می‌کردید، اما اکنون ببینید که شما سرافکنده شدید یا ایاز.»

در داستان یوسف و زلیخا نیز عشق مرز جایگاه را شکست. زلیخا، بانوی ثروتمند و همسر عزیز مصر، هنگامی که حضرت یوسف را دید، شیفته زیبایی و پاکی او شد. یوسف در آن زمان غلامی بود که به خانه عزیز مصر آورده شده بود، اما زلیخا با وجود مقام و ثروتش، دل در گرو او نهاد. او چنان دلباخته یوسف شد که سرزنش مردم و زنان مصر را نیز تحمل کرد. با این حال، عشق زلیخا تنها به زیبایی ظاهری محدود نماند؛ بلکه در روایت‌های عرفانی، این عشق به نمادی از جستجوی حقیقت و رسیدن به عشق الهی تبدیل شد.

در پایان می‌توان گفت که عشق، قدرتی است که نه تاج و تخت می‌شناسد و نه ثروت و مقام. گاهی پادشاهی بزرگ در برابر غلامی فروتن سر تعظیم فرود می‌آورد و گاهی بانویی ثروتمند دل به برده‌ای پاکدامن می‌بازد. انسان شاید بتواند شهرها را فتح کند و بر دشمنان پیروز شود، اما نگهداری دل از فرمان عشق، کاری دشوارتر از فرمانروایی بر جهان است.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر