SANYA NEWS
فرهنگی

صنوبر

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 15 جوزا 1405
نویسنده: میراجان امیری

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 37


صنوبر

بخش سوم

مهمانان پدر صنوبر که از راه دور، از میان دره‌های سرسبز استان تخار آمده بودند، صدای‌شان در سراسر ساختمان خانه پیچیده بود. یکی بلندبلند حرف می‌زد و دیگران با صدای بلند قهقهه می‌خندیدند.

صنوبر در اتاق دیگر داشت سفره را آماده می‌کرد و گاهی عزیز، برادر کوچک‌اش، نزد او می‌آمد و صدا می‌زد:

«خواهر، هنوز آماده نشده؟ پدرم می‌پرسد.»

صنوبر که با عجله همه چیز را ترتیب و تنظیم کرده بود، گفت:

«برو برای پدرم بگو همه چیز آماده است، بیایند سر سفره.»

عزیز با صدای نرم و آهسته نزدیک پدر رفت و گفت:

«پدرجان، خواهرم می‌گوید همه چیز آماده است.»

صرف طعام چاشت بود و گفتگوها و خنده‌های‌شان اتاق را پر کرده بود. در این میان، یکی از دوستان لطیف که خود را جمع و جور نموده بود، لب به سخن گشود:

«لطیف خان، این دورهمی ما یک دلیل دیگر هم دارد و آمده‌ایم که ما را ناامید از این دروازه بیرون نکنی.»

لطیف که با این حرف‌های صبور در حیرت مانده بود، بعد از مکثی کوتاه گفت:

«بگو صبور خان، سر درنیاوردم از حرف‌هایت. واضح‌تر بگو تا بدانم.»

صبور گفت:

«لطیف خان، ما همه دوستان اینجا جمع شده‌ایم که دختر را برای پسر بزرگم کیانوش خواستگاری کنیم تا رابطه‌های ما نزدیک‌تر شود.»

لطیف به فکر فرو رفت و لحظاتی افکار خود را جمع و جور می‌کرد که صدای حسیب او را دوباره به حالت عادی آورد.

حسیب گفت:

«چطور می‌شود نگفتی چیزی؟ لطیف جان، این پیوند می‌شود یا نه؟»

لطیف گفت:

«این کدام بازی کودکانه نیست، حسیب جان. من باید با خانم و خانواده‌ام صحبت کنم تا نظر آنها در این رابطه چیست. همچنان باید از پسر صبور هم آگاهی پیدا کنم که کیست و تا چه سطح تحصیل دارد. همه چیز به بله گفتن خلاصه نمی‌شود. حسیب خان، باید فکر کنم و هر آنچه خیر بود، خداوند چاره‌سازی کند.»

صبور که از این حرف‌های لطیف چندان خوشش نیامده بود، به لطیف گفت:

«لطیف خان، تو مرا از دوره جوانی می‌شناسی که کی هستم. این حرف‌ها چه ضرور بود که بگویی؟ دختر از خودت است و صلاحیت را خودت داری. زن چکاره است که از او پرسان می‌کنی؟»

او ادامه داد:

«پرتو یک پاکت شیرینی در میدان گپ خلاص شود. بچه من هم، می‌دانی در آلمان زندگی می‌کند، روزگار ما خوب است و دخترت آرام می‌شود. دختر تا آخر در خانه تو نمی‌ماند. عجب آدمی استی! ایرقم نبودی، لطیف خان.»

لطیف با آرامش پاسخ داد:

«نه، صبور خان. خانم و دخترم برای من خیلی ارزشمند هستند. زن نیمه‌ای از پیکر جامعه است؛ مادر است، دختر است، زن است. نمی‌شود همه چیز را ساده دید و گذشت. برای من همسرم ارزش بسیار دارد. خدا هم همین را گفته و رسولش نیز. بیاییم به این همه فرهنگ‌های نادرست و ناروا نه بگوییم و ارزش مادر، خواهر و زن خود را بدانیم و قدر بدهیم. اگر زن نمی‌بود، من و تو این‌گونه نشسته و صحبت نمی‌کردیم. مگر مادران ما شب‌ها خستگی را تحمل نکردند تا ما خوب بزرگ شویم؟»

او ادامه داد:

«با این گونه حرف‌ها نمی‌شود ارزش آنها را کم کرد. من یک‌بار با خانواده‌ام صحبت و مشورت می‌کنم، بعد باز ان‌شاءالله در تماس می‌شویم.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر