SANYA NEWS
فرهنگی

صنوبر؛ روایت درد و ناامیدی

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 13 اسد 1405
نویسنده: میراجان امیری

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 41


صنوبر؛ روایت درد و ناامیدی

بخش چهارم

صبور لب به سخن شد و از حال و احوال لطیف پرسید و این‌گونه کم‌کم فضای گرمی سخن میان‌شان بیشتر گردید و از روز و روزگار قدیمی، یکی پس از دیگری، یاد می‌کردند و برای آنچه گذشت، افسوس می‌خوردند.

آهسته‌آهسته صمیمیت بیشتر میشد و در جریان این بگو و مگوها، صبور دوباره همان مسئله خواستگاری صنوبر را پیش کشید و می‌خواست از تصمیم لطیف آگاه شود که چه کرد؛ آیا با خانم و دختر خود در این رابطه مشوره کرده یا نه؟

لطیف: ببین صبورخان، می‌دانم نیت خودت امر خیر است و آرزوی خودت هم آرامی فرزندت است. اما مرا هم درک کن؛ دخترم هنوز خورد است و ما هنوز هیچ چنین تصمیمی دربارهٔ عروسی وی نداریم. می‌خواهم دخترم خودش تصمیم‌گیرنده باشد و آیندهٔ خود را خودش بسازد، نه من یا مادرش. آن فرهنگ و رسوم گذشته دیگر گذشت؛ مردم کم‌کم به سوی روشنگری رفته‌روان‌اند.

اگرچه همهٔ ما می‌دانیم شرایط به وفق مراد اکثر ما نیست، اما می‌شود در حد توان، هر شخص مسئولیت خود را در قبال خانواده و جامعهٔ خود ادا کند.

صبور: می‌دانم و همهٔ حرف‌های خودت را درک می‌کنم، لطیف‌خان. من هم، می‌دانی که کسی نیستم به دروازهٔ هر کس تک‌تک بزنم. خودت دوست و رفیق بسیار قدیمی من هستی و خانوادهٔ خوب، باعزت و باشرفی داری. از همین خاطر آمدم تا خویشی کنیم و این سبب پیوند عمیق میان ما شود و بیشتر نزدیک‌تر به هم بشویم.

شرایط را هم درک می‌کنم. اگر منظورت درس و آیندهٔ صنوبر دخترم باشد، می‌تواند بعد از عروسی در آنجا ادامهٔ تحصیل خود را بدهد و شرایطش هم مساعد است.

لطیف‌خان؛ پسرم امین هم در این رابطه، ان‌شاءالله، کدام مشکلی ندارد. او سال‌هاست در جرمنی زندگی می‌کند و ذهنیتش نسبت به من و تو به‌مراتب روشن‌تر است.

درس و مکتب نیست و همه‌چیز در حالت سردرگمی قرار دارد. خوب فکر خود را هم بکن، لطیف‌خان. بعدش تصمیم‌گیرنده خودت هستی که چه جوابی برایم داشته باشی. فعلاً می‌روم، بیشتر مزاحم نمی‌شوم. خودت هم خسته و ذله هستی. هر تصمیمی داشتی، برایم زنگ بزن. ان‌شاءالله به خیر هر دوی ما باشد.

راستی، اگر باز نشد، همان مقدار قرضی را که برایت قبلاً داده بودم آماده کن؛ چون من هم، می‌دانی، تصمیم ازدواج پسرم را دارم و طبعاً ضرورت می‌شود.

یاالله، من رفتم، لطیف‌خان، به اجازه‌ات!

لطیف که در یک دوراهی مانده بود و از اول می‌دانست اگر جواب رد بدهد، این حرفِ قرض پیش کشیده می‌شود، گفت:

«صبورخان، می‌بودی نان شب را خورده می‌رفتی؛ تا چند لحظهٔ دیگر آماده می‌شود، به خیر.»

صبور: آرام باشی، نوش جان‌تان. می‌روم که سرِ من هم ناوقت نشود. فکر خود را کن، بعد باز احوال بتی.

لطیف: خودت بهتر می‌فهمی، درست است. ان‌شاءالله تصمیم خود را تا چند روز بعد تیلفونی برایت می‌گویم. ان‌شاءالله به خیر، و کوشش می‌کنم قرض را هم آماده کنم.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر