SANYA NEWS
سیاسی

یک‌سال دور از افغانستان؛ حسرت بازگشت به سرزمینی که ترک کردم

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 24 اسد 1405
نویسنده: شاه‌پور نایب‌زاده

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 13


یک‌سال دور از افغانستان؛ حسرت بازگشت به سرزمینی که ترک کردم

یک‌سال از دوری من و خانواده‌ام از افغانستان گذشت؛ یک‌سال دور از کشوری که با هزاران امید و آرزو برای آبادی‌اش تلاش کردم. پس از سال‌ها فعالیت در بخش‌های مختلف و کار در حکومت جمهوری اسلامی افغانستان، با سقوط نظام به‌دست طالبان، زندگی و کار ما نیز وارد مرحله‌ای تازه و دشوار شد.

با وجود همه ناامیدی‌ها، من و شماری از جوانان تلاش کردیم فعالیت‌های خود را از سر بگیریم. از کار رسانه‌ای تا فعالیت‌های فرهنگی و خیریه، شبانه‌روز تلاش کردیم تا از همین مسیرها دوباره مصدر خدمت به مردم و وطن خود باشیم.

چهار سال زیر سایه ترس، سانسور و محدودیت‌های طالبان به فعالیت رسانه‌ای ادامه دادیم و با پوشش اعتراضات مدنی و مطالبات حقوق بشری زنان افغانستان، تلاش کردیم در کنار زنان معترض و مبارز کشور باشیم. اما هر روز فضای فعالیت‌های مدنی، رسانه‌ای و اجتماعی محدودتر می‌شد و هر بار با وجود ناامیدی، دوباره تلاش می‌کردیم.

۲۴ جولای ۲۰۲۵، سیاه‌ترین روز خاطراتم شد. در همان روز، رسانه تحت اداره‌ام، «خبرگزاری حاما»، مسدود شد و موسسه انکشافی و خیریه متحد نیز که با جمعی از دوستان برای خانواده‌های شهدا، خانواده‌های بی‌سرپرست و کودکان یتیم فعالیت می‌کردیم، بسته شد. در چند ساعت، حاصل سال‌ها تلاش و زحمت از میان رفت و احساس ناامیدی‌ای بر من حاکم شد که توصیفش با واژه‌ها دشوار است.

پس از مسدود شدن دفتر رسانه و موسسه خیریه، برای چند روز از کابل به غزنی رفتم و امیدوار بودم شاید اوضاع آرام شود و دوباره زمینه فعالیت فراهم شود. اما خیلی زود از دوستانم در کابل و خارج از کشور خبر رسید که وضعیت وخیم‌تر شده است. شماری از همکارانم بازداشت شده بودند و استخبارات در پی بازداشت دیگر همکاران نیز بود.

در همین مدت، نیروهای استخبارات چندین‌بار به دفتر مراجعه کرده و از نگهبان دفتر درباره ما و نشانی محل زندگی‌مان پرسیده بودند. سرانجام، در اول آگست، با مشوره یکی از دوستانم در آلمان، برای سفر به پاکستان اقدام کردم و برای خودم، همسرم و دختر یک‌ونیم‌ساله‌ام ویزای سیاحتی گرفتم.

وقتی ویزا و تکت‌ها آماده شد، بیش از پیش احساس کردم که زمان ترک وطن فرا رسیده است؛ یا بهتر بگویم، زمان فرار از وطن. با همسرم تماس گرفتم و از او خواستم وسایل ضروری را آماده کند. او نیز مانند هزاران زن تحصیل‌کرده افغانستان نمی‌خواست کشور، خانواده و عزیزانش را ترک کند؛ اما دیگر راهی جز رفتن نداشتیم.

روز سفر فرا رسید؛ جمعه، ۱۵ آگست ۲۰۲۵. با هزاران درد و ناامیدی و چشمانی پر از اشک، از خانواده، کشور و عزیزانم جدا شدم و به سوی میدان هوایی کابل حرکت کردم. در تمام مسیر، درونم پر از آشوب، خشم و اندوه بود.

پس از رسیدن به میدان هوایی و سپری کردن مراحل معمول، هنگام تحویل دادن وسایل و بررسی پاسپورت، ویزا و تکت، یکی از نیروهای امنیتی میدان که به باور من کارمند استخبارات بود، مرا به گوشه‌ای برد و پرسش‌ها آغاز شد: کجا می‌روی؟ چرا می‌روی؟ آیا این دختر فرزند خودت است؟ نکاح‌خط داری؟ کارت تولد دخترت کجاست؟

من دلیل این پرسش‌ها را می‌دانستم. در همان زمان، او با بخش استخبارات میدان هوایی در تماس بود. خوشبختانه با ابراز نگرانی همسرم و همکاری نماینده شرکت کام‌ایر که گفت همه مسافران داخل طیاره‌اند و تنها منتظر من هستند، سرانجام اجازه عبور داده شد و با عجله خود را به طیاره رساندیم.

یک‌سال دوری از وطن برای من و خانواده‌ام مانند یک دهه گذشت. روزهای دشوار در اسلام‌آباد، بیماری‌های پی‌درپی دخترم و گریه‌های او، هر بار زخمی تازه بر دل من گذاشت. دیدن اسباب‌بازی‌ها، وسایل خانه و دوچرخه کودکانه‌ای که در افغانستان باقی مانده، خاطرات وطن را دوباره زنده می‌کند.

با خودم می‌گویم چه کسی پاسخ‌گوی این همه رنج و آوارگی است؟ چه کسی مسوول فرار میلیون‌ها شهروند افغانستان از کشورشان است؟ من نیز مانند بسیاری دیگر، زندگی و آینده‌ام را در بیرون از وطن دنبال می‌کنم؛ اما دلم همچنان در افغانستان مانده است.

امیدوارم روزی بتوانم با شوق و اشتیاق به وطنم برگردم، دوباره هوای افغانستان را تنفس کنم، در کوچه‌ها و سرک‌هایش قدم بزنم و دختران و پسران این سرزمین را ببینم که آزادانه به مکتب و دانشگاه می‌روند.

امیدوارم این آرزو روزی به واقعیت تبدیل شود و مجبور نباشم آن را با خود به گور ببرم.

افغانستان؛ سرزمین هزاران رنگ، هزاران فرهنگ و هزاران خاطره و عشق.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر